عصر روشنگری و مبانی فکری انقلاب فرانسه 1
عصر روشنگری و مبانی فکری انقلاب فرانسه
آرمان کریمی گودرزی
قرن هجدهم فرانسه را شايد بتوان يکي از بالنده ترين دورانها در تحول و تکامل انديشه و فلسفه در اين کشور قلمداد کرد. دوره اي که راهگشاي پيشرفت علم و فلسفه شد و عصر انوار نام گرفت.
در طول قرن هفدهم بسياري از نويسندگان سياسي و فلاسفه اروپا از کشور انگلستان بودند و با تحقيقات، مطالعات و نوشته هاي خود افکار و انديشه ها و تجربيات خود را بيان مي کردند. اما قرن هجدهم، بر خلاف دوره پيشين خود عرصه اي براي جولان نويسندگان فرانسوي بود؛ و فرانسويان در اين دوران برتري علم و انديشه اي خود را به رخ ساير کشورهاي اروپايي کشيدند. يکي از علائم اين تفوق علمي گسترش زبان فرانسه در سراسر اروپا بود. در صورتي که در ادوار گذشته دانشمندان و حکما آثار خود را به زبان لاتين مي نوشتند يا ترجمه مي کردند، زبان فرانسه در قرن هجدهم جانشين زبان لاتيني شد تا برتري علمي آن کشور را نمايان سازد. از آن پس تا زماني بعيد، دانستن زبان فرانسه براي انديشمندان نه تنها مفيد که ضروري مي نمود.

لویی چهاردهم
بنا بر اين، مرگ لويي چهاردهم در روز اول سپتامبر 1715، بايد نقطه انجام دوراني شکوهمند بنمايد که پس از آن همه چيز به انحطاط فرو رود و سقوط کند.

فرانسوا ماری آروئه، ولتر
با اين همه همين نويسنده فرانسوي در اثر ديگر خود، قرن لويي پانزدهم ابراز مي دارد : " در طول حکمراني اين پادشاه اذهان بيش از پيش روشني يافتند و از قيد بسياري از پيش داوريها رها شدند و علم حکومت هم گسترش بسيار خود را يافت."

لویی پانزدهم
وانگهي ميشله قرن هجدهم را قرن بزرگ مي ناميد که مي توان اين شهرت را در مقابل و همتاي لقب خورشيد شاه يا پادشاه بزرگ براي لويي چهاردهم تلقي کرد.
چگونه مي توان اين تضاد را ميان دو قرن متوالي توضيح داد؟
در حقيقت، ميان معيارهاي قرون هفدهم و هجدهم تفاوت و اختلالفي اساسي و بنيادين موجود و نمايان است. آنچه در سده هفدهم ميزان است در قرن بعد اعتبار و ارزش خود را از دست داده است. آهنگ تاريخ نيز به آرامي شتاب مي گيرد و زمزمه هايي در ريشه آغاز مي شود تا در روبنا به غرش انقلاب مبدل گردند.
هر چند، در قرن هفدهم رخدادهاي روبنا به سرعت تغيير کردند، ساختارهاي بنيادين اروپا، ساختارهاي جهمعيت شناختي، اجتماعي، اقتصادي و فکري در عمل ثابت مانده بود و اين سکوت و رکود ظاهري مکتب کلاسيسيسم را استوار کرده بود.
بر خلاف آن، در قرن هجدهم، در عمل همان زير ساختها و بنيانهاي عميق و نهان به جنبش در آمدند، در حالي که تا سالها بعد از مرگ لويي چهاردهم جريان رخدادها به نظر به کنذي گراييده بود. اين دوران شاهد تحولات بسيار در عرصه هاي اجتماعي، اقتصادي و جمعيتي و انديشه اي بود.
با اين حال، مباني فکري و انديشه اي انقلاب کبير فرانسه را نمي توان منحصر و محدود به آثار خلق شده در قرن هجدهم دانست. مسلم است که انديشه فلسفي انوار در طول مدتي کوتاه، پا به عرصه نمي گذارد و بايد در جستجوي ريشه ها و بنيانهايي بود که گاه ممکن است با خود انديشه متضاد به نظر برسند.
در حقيقت آن چه انديشه و فلسفه انقلاب کبير فرانسه ناميده مي شود، ريشه در ترديد و تجربه دارد. منظور از ترديد در اينجا شک و عدم و پذيرش پيش داوريها و باورهاي گذشته اند.
در قرون وسطي است که باورها و ذهنيتهاي پيشداورانه اي مورد ترديد قرار مي گيرند يا زير سؤال مي روند که اساس و بنيان قراردادي جامعه را بنا نهاده بودند. در اين زمان است که نخستين جريانهاي منتقدانه به عرصه مي آيند. اين ترديد و شک و مخالفت با پيش داوريها از پايان قرون وسطي با جنبش انديشه اي لوتر و کالون و مخالفت با نگرش کاتوليک مصداق خود را در پروتستانتيسم يافت تا انديشه هاي فلسفي را که سالها در کليسا و در دانشگاهها مورد بحث بودند، تشديد کند. در مباحث علمي هم، دانشمندان بنيان پيشداوريهاي علمي که بر فلسفه ارسطويي استوار بود، به لرزه در آوردند. اينان جسارت يافتند تا بسياري از مواردي را که قانون و غير قابل رد خوانده مي شد و کليساي کاتوليک توجيه علمي خود را در آنها مي يافت، مردود بدانند. در اين راه، بسياري از دانشمندان آزار شدند از آن جمله مي توان به جيوردانو برونو و گاليله اشاره کرد.
اين انديشه با وجود دانشمنداني چون نيوتن، بيکن و لاک مسيري تازه در پيش گرفت و جنبه تجربي يلفت. در حقيقت، فلسفه انوار، بر اساس ريشه ها، روند و پيامدهايش، پديده اي اروپايي محسوب مي شود؛ و آثار بزرگ قرن و عصر، از هر کشور و سرزمين اين قاره از جهان تنها در مجموعه کل آثار اروپايي اين جنبش ارزش ولاي خود را مي يابند.
مسلم است که هر انديشمندي نبوغ و ويژگيهاي خاص خود را دارد و متاثر از شرايط اجتماعي، سياسي و فرهنگي محيط پيرامون خود است. با اين حال شرايط و موقعيتهاي نزديک تاريخي اجتماعي مشترک در سراسر اروپا، موجب پيدايي مباحثاتي مي شوند که اروپاي عصر انوار تصوير نوين خود را در فضا و ذهنيت آن ترسيم مي کند.
هر چند جنبش انوار با اختلاف زماني و با قدري تقدم و تاخر به سرزمينهاي مختلف اروپا مي رسد، هدف آن در تمامي مناطق يکي است. جهاني که قرون پيشين ساخته بودند، انسان را تحت قيموميت قدرت و سنت قرار داده بود و براي بر پا ساختن ارزش انساني بايد نظامهايي را که او را محدود مي کرد، کنار گذاشته مي شدند. در اين هنگامه بايد بسياري از ساختارهاي اجتماعي، سياسي و فرهنگي در هم مي شکست؛ آنگاه براي به وجود آوردن جهاني جديد، ساختارها و مکانيسمهاي طبيعي و اجتماعي بنا مي شد و انسان در نظامي منطقي و قانونمند خود را باز مي يافت و آزادي و حق تعيين سرنوشت پيدا مي کرد.
در نظر فلاسفه با پذيرفتن حق آزادي براي انسان، عصري نو در تاريخ بشر آغاز شد، هرچند بسياري از اينان جسارت باور چنين ارتقاي انساني را نداشتند، چنانکه برخي نظير ولتر تا دم مرگ از بدبيني خويش دست برنداشتند. اما در اواخر قرن هجدهم تا اميدي و بد بيني، جاي خود را به اميد و خوش بيني داد و روندي واقعي را در تکريم تفکر و خرد پديد آورد.
افتخار عصر انوار در عمل همان اعلام و اظهار اصالت و ارزش انسان است که تنها در آزادي وي بارور خواهد شد.
در ميان فلاسفه قرن هجدهم تعداد اندکي دانشمند مخترع مي توان يافت و اصالت و نويي اين دوران را نمي توان در کشفيات علمي و اختراعات آن تعريف نمود و نماياند، آنچه اين عصر را از اعصار پيشين خود متمايز مي سازد، تلاشي است که در تغيير ذهنيت عمومي پديد آمد.
فلسفه انوار در صدد بود در نگرش و رفتار رواني و فکري جماعت روزافزون انسانها نفوذ کند و رفتارهاي انتقادي را در مقابل پيشداوريها قرار دهد و تفکري را ايجاد کند که سرچشمه و منشا استقلال انديشه و تحليل عيني پديده هاي اجتماعي باشد که روشهاي علمي در پي آن بودند. بنابراين فلاسفه ابتدا به نشر عاميانه علوم همت ورزيدند تا ديدگاه نوين طبيعت و جهان را به مردم ارائه کنند. براي همين هدف آنان مي کوشيدند آثار و متون مفيد، روشن و دقيقي را از نظر محتوي و سبک بيافرينند، و به همين دليل است که سبک نوشتاري کلاسيک قرن هفدهم که بر وضوح و روشني تاکيدي تمام داشت، در قرن هجدهم تغييري چندان از خود نشان نداد.
از سويي متفکران اين دوره، گرايش به اخلاق داشتند و مي خواستند انديشه خود را بر مبناي اصول و اساس منطقي و طبيعي ديدگاهشان از نيکي و سعادت بشري بنيان کنند و ارزشهاي سنتي و مذهبي از پيش ساخته را ناديده بگيرند.
از طرف ديگر، انوار داراي گرايش به سياست و حاکميت قانون بودند و با شهامت تمام کوشيدند بناي سست سياسي کهن را با ذهنيت نوي نظامهايي مبتني بر قراردادهاي اجتماعي و وفاق خردمندانه شهروندان جايگزين سازند. جنبش آرام و صلح آميز انوار به تدريج تمامي سرزمينهاي اروپا را در نورديد و فلاسفه سراسر اروپا پيوند علمي جمعي را فراتر از مرزهاي سياسي و جغرافيايي ملي تجربه کردند و با يکديگر ارتباط برقرار کردند. در اين ميان خود نيز به سفر به گرد اروپا مي پرداختند. در هر سرزميني ماوايي مي يافتند و جهان وطني آرماني خود را در ابعادي اروپايي تجربه مي کردند.
تغيير ديدگاه و ذهنيت در متفکران با کشفيات علمي پس از رنسانس آغاز شد و شتاب گرفت. از کشفيات نظام کوپرنيکي تا دستاوردهاي فيزيکي و اختر شناسي گاليله و يا مطالعات علمي جيوردانو برونو، خلاصه همه يافته هاي علمي موجب تزلزل و سستي بنيان علمي و انديشه اي کليساي آن دوران شدند و مقامات کاتوليک رابه واکنش واداشت.
سنت گرايي کاتوليک که نمي توانست خود را با کشفيات علمي سازگار کند و انديشه خود را توجيه و از بنيان خود دفاع کند، هر نظريه علمي مخالف را حمله تلقي مي کرد و ناگزير از برخود با دانشمندان بود. برخورد خشن و ظالمانه کليسا چنان بود که جيوردانو برونو محکوم به مرگ شد و گاليله هم خود را در برابر دادگاه تفتيش عقايد يافت و تا آستانه مرگ پيش رفت. شايد اکنون براي ما در اين عصر که منظومه شمسي را امري بديهي مي دانيم، محاکمه دانشمندي چون گاليله به خاطر کشف اصول علمي اختر شناسي و مرکزيت خورشيد و گردش زمين به دور خورشيد حيرت آور بنمايد، اما اين نظريات براي کليسا تنها پديده اي علمي نبود، بلکه تهاجم به تعليمات چند صد ساله کليسا محسوب مي شد. به همين خاطر دانشمندان حتي پس از رنسانس و پايان قرون وسطي خود را با خطر برخورد شديد کليسا مواجه مي ديدند.
آنچه بيش از هر چيز موجب بيم کليسا مي شد، طرح نظرياتي فلسفي با پشتوانه همين کشفيات علمي بود. انديشمنداني چون دکارت و بيکن به ارائه نظريه هاي فلسفي نو پرداختند و دکارت روش علمي را مطرح کرد که ديدگاههاي علمي بعدي از آن سرچشمه گرفتند و هر چند، گاه اخلاف فيلسوفش به او تاخته اند، اما نگرش کارتزين يا دکارتي را خردمندانه پي گرفتند.
اين رنسانس علمي را شايد بتوان در عبارت «کشف خرد و قدرت آن» خلاصه کرد. اين عبارت هر قدر مختصر بنمايد، گستره اي عظيم را در بر گرفته است و قابل درک است که چگونه اين ديدگاه آرماني توانسته است از انوار به بعد تمامي ابعاد زندگي نوع انسان را در همه جوانب خود تحت تاثير قرار دهد. متفکراني چون بيکن و گاليله و دکارت در مانده از انديشه اسکولاستيک و محدوديتهاي علمي کليسا، به تدريج علمي نوين را پايه ريختند و جنبشي آرام را پايه گذاري کردند که موجب پديداري عصر انوار و روشنگري و در پايان قرن هجدهم ظهور توفان انقلاب کبير فرانسه شد.
در مورد دوره گذار علمي از سنت به انديشه نوي علمي کندرسه در بخش هشتم کتاب خود طرح تابلوي پيشرفتهاي ذهن انساني نقش سه متفکري را که در بالا از آنان ياد شد، اساسي مي يابد:
«سه مرد بزرگ، عبور اين دوره به دوره بعد را برجسته ساختند: بيکن، گاليله، دکارت.
بيکن روش حقيقي مطالعه و پژوهش در طبيعت و استفاده از سه ابزار مشاهده، تجربه و محاسبه را که طبيعت در اختيار انس ان نهاده است تا اسرارش را کشف کند، مطرح ساخت. او مي خواست فيلسوف تمام باورهاي پيش ساخته و حتي همه مفاهيمي را که بر اساس آنها آموزش ديده است کنار بگذارد، تا براي خود مجدداً ديدگاهي نو بسازد و در آن تنها بايد عقيده اي دقيق، مفاهيم درست حقايق مسلم يا با احتمال زياد را بپذيرد. اما بيکن که از بيشترين درجه نبوغ فلسفي برخوردار است، به تحقيقات علمي نپرداخته است. بسياري از فلاسفه، روش پژوهش وي را هر چند نمونه اي از آن به دست نمي دهد، تحسين کرده اند با آن که اين روش به خودي خود نتوانسته است، به تنهايي سير و روند علوم را تغيير دهد.
گاليله اين روشها را با کشفيات مفيد و درخشان خود غني ساخت و تکميل کرد؛ او با مثال کشفيات علمي خود ابزار رسيدن به شناخت قوانين طبيعي را با روشي مطمئن و بارور تعليم داد که به هيچ وجه اميد موفقيت را قرباني بيم سردرگمي نمي کند. گاليله اولين مکتب را پايه گذاشت که علوم را بدون تاثير خرافات ، پيشداوري يا جبر مقتدرانه پرورش مي داد. در اين مکتب هر ابزاري غير از تجربه و محاسبه با جديتي فلسفي کنار گذاشته مي شد. اما از آنجا که گاليله دامنه تحقيق خود را به علوم رياضي و فيزيک محدود مي کرد، نمي توانست جنبشي را که گويا همگان به انتظارش نشسته بودند به اذهان ارائه کند.
اين افتخار براي دکارت، فيلسوف نابغه و جسور، باقي ماند. دکارت با نبوغ علمي برجسته، گاليله را به بيکن پيوند داد و روشي براي يافتن و شناخت طبيعت از اين پيوند برپا کرد.
وي کاربرد اين روش را در قانون برخورد اجسام، يا در شاخه اي نوين از رياضيات يعني کاربرد جبر در هندسه تجربه کرد. دکارت مي خواست دامنه اين روش را به همه موضوعهايي که تفکر و ذهن انساني را به خود مشغول داشته مي کرد تعميم دهد : خدا، انسان، جهان همه يکي پس از ديگري موضوعات تفکر وي بودند. هر چند در علوم فيزيکي روش او کمتر از روش گاليله از نظر علمي مطمئن بود، يا فلسفه عقليش کمتر از روش بيکن خردمندانه مي نمود، يا از آن که به خاطر محدود نکردن تخيل خود مورد سرزنش واقع شد که نتوانسته است طبيعت را تنها بر اساس تجربيات بشناسد، ...، مي توان اذعان داشت که حتي اشتباهات و خطاهاي علمي او خدمتي بزرگ به پيشرفت انسان بود. او بيش از همه رقباي خود توانست اذهان را به جنبش و حرکت وادارد. او به انسانها نشان داد بنيان اقتدار سنت را بلرزانند و تنها آنچه را خردشان مي پذيرد، قبول کنند. فلاسفه راه جسارت و اشتياق در اکتشاف را از وي به ارث بردند. دهن انسان هنوز آزاد نبود، ولي ديگر انسان متوجه شده بود که براي آزادي و آزاد بودن به وجود آمده است.
کساني که هنوز در خيال حفظ زنجيرهاي ذهن انسان بودند يا مي کوشيدند يوغهاي ديگري به آن بزنند، مجبور شدند بپذيرند که محدوديتها و زنجيرهاي فکر انسان در هم خواهند شکست.»
آزادي ذهن انسان موجب آزادي خود او مي شد و در جستجوي اين آزادي و يا تحديد آن متفکران، انديشمندان و نويسندگاني خوشبينانه يا با بدبيني به اظهار نظرات و ارائه آراي سياسي خود پرداختند.