عصر روشنگری و مبانی فکری انقلاب فرانسه 2- آرای سیاسی
در پايان قرن هفدهم، بوسوئه به عنوان نظريه پرداز مطلق گرايي و استبداد مطلق لويي چهاردهم، شهرت بسيار يافته بود و با انديشه نوي که در حال شکل گيري بود در تضاد قرار مي گرفت. از نظر بوسوئه، انسانها در زندگي اوليه طبيعي خود به خاطر امنيت جامعه خود، قدرت متعالي را به رهبر خود و اخلاف وي وا گذاشتند و از نظر سياسي جامعه را سازمان دادند. با اين سازمان نو در جامعه اوليه مردم حقوق خود را سلب کردند و تبعيت از شاهزاده يا "پرنس" خود را اختيار کردند. پس مردم بايد تابع ولي نعمت خود باشند حتي وقتي که اين يک از قدرت خود سؤ استفاده مي کند. از سوي ديگر، شاهزاده تنها در برابر خداوند پاسخگوي اعمال خود است.
چنان که مي بينيم نظريه مرتبه ظل الهي و حقوق الهي پادشاهان نزد بوسوئه افراط کامل را مي پيمايد و راديکالتر از پيروان اين انديشه در قرون پيشين و حتي قرون وسطي است. چنان که سن توماس با آن که مرتبه ظل الهي شاه را مي پذيرد، اما در برخي موارد براي مردمان حق انتخاب سياسي قايل است و حتي گاه عصيان مردم را توجيه مي کند. در مقابل توجيه استبداد لويي چهاردهم بر مبناي فکري و مذهبي، انوار و فلاسفه اي در قرن هجدهم به عرصه انديشه پاي گذاشتند، به گونه اي خستگي ناپذير واکنشهايي متنوع از خود نشان دادند.
در اين ميانه، فلسفه انوار نيز بيش از پيش خودنمايي مي کرد و مي کوشيد تمامي اذهان علمي را راهبري کند. در پايان قرن هفدهم يعني دوره کلاسيسيسم ، نزاعهاي ميان قدما و مدرنها موجب تسريع پديداري انديشه انوار شدند. قدما در حقيقت وابستگي تام خود را به انديشه، سبک ادبي و عوامل فرهنگي – اجتماعي سنتي ابراز مي کردند و مدرنها در پي تغيير اين عوامل بودند. هر چند کساني چون لابروير که از قدما محسوب مي شود با انتقادات و ديد طنزآميز خود به ديدگاه مدرنها نزديک شد. البته در اين نزاع اولين عامل مورد بحث ادبيات و عرصه ادبي بود.
با اين حال بسياري از ادباي آن دوره در هر يک از دو گروه، با حدت تمام مباحث سياسي را نيز داخل مکتوبات خود مي کردند و نبايد از ياد برد که نويسندگان و متفکران اين دوره يا در سمت مربي و آموزگار شاهزادگان و جوانان خانواده هاي وابسته به دربار سلطنتي بودند که بايد براي حکمراني و اختيار مسؤوليتهاي حکومتي آماده مي شدند و تعليم مي ديدند، يا اين که در زمره مستمري بگيران دربار بودند و آثار خود را به شاه و ملکه يا ساير بزرگان درباري تقديم مي کردند. با اين حال بر خلااف آن چه ممکن است به ذهن برسد، غالب آنها انديشه خود را پنهان نمي کردند و مي کوشيدند ثمره فکر . بررسي هاي خود را براي بهبود يا اصلاح در اختيار دربار قرار دهند.
عصر انوار در عقايد و آراي سياسي و اجتماعي بسيار غني است. تقريباً تمامي نويسندگان اين دوران درباره سازمان اجتماعي جوامع، ضرورت اصلاحات، قدرت و توزيع ثروت و مضامين متعدد سياسي اظهار نظر کرده اند.
مسلم است که ديدگاهها و جهان بيني انوار و فيلسوفان اين دوره، ثمره يک تخيل ناگهاني و رويايي يک شبه و پديده اي تصادفي نيست: فلسفه انوار پاسخي به انتظارات طبقات متوسط جامعه و در حقيقت طبقه بورژوازي فعالي است که از تواناييها و مسؤوليتهاي اقتصادي و اجتماعي خود آگاه است و مي خواهد مانعي را که جامعه سنتي پيش رويش برپا کرده است، کنار بزند.
اينان در پي جامعه اي نو هستند تا نقش طبقه اي را که شکل گرفته است، باز شناسد؛ طبقه اي که به تدريج امکانات و موقعيتهاي اقتصادي را گرد خود آورده و به بالندگي اقتصادي و اجتماعي خود واقف است. تصادفي نيت که خاستگاه بسياري از انديشمندان و نويسندگان قرن هجدهم، نظير ديدرو، ولتر، بومارشه و سايرين، بورژوازي تجاري و اداري است.
در اواسط قرن هجدهم، بخشهاي مولد اقتصادي به ويژه تجاري در اختيار اين طبق بود و مي کوشيد برتري اجتماعي و سياسي خود را نيز از طريق آثار خود به اثبات برساند.
فيلسوف عصر انوار
در حقيقت، فلاسفه اين عصر خود را به سلاح برتري علمي مجهز مي دانست و فيلسوف نزد متفکران آن دوره معادل دانشمند بود: فونتونل در مباحث ستاره شناسي و نجوم مکرراً از واژه فيلسوف بهره مي گيرد، وونارگ هم مدرنها را بهتري فلاسفه مي داند چرا که اينان از دانش بيشتري برخوردارند. دالامبر هم فلسفه را نهايت تکامل انساني مي داند که شامل تمامي علوم مثبت گرا به ويژه علوم طبيعي مي شود : "فلسفه برپايه مشاهده است و در تضاد با ذهنيت سيستم از پيش ساخته طبيعت است". نزد ديدرو هم چنين تعريفي را مي توان بازيافت که "ذهن فلسفي ذهنيتي بر مبناي مشاهده و دقت نظر است".
.jpg)
ژان ژاک روسو
مونتسکيو، فيلسوف و دانشمند را تاريخ دان و سياستمدار مي خواهد زيرا اوست که در پي روح اخلاق و آيينهاي ملتها است و «روح قوانين» را مي شناسد. با همين ديدگاه، از مظر ديدرو، فيلسوف به جامعه عشق مي ورزد و انسان شريفي است که در پي مفيد بودن است. در چشم ولتر فيلسوفمبارزي پيشرو است. با اين ذهنيت شايد بتوان فيلسوف را مبارزي با انديشه روشن دانست که از نخيگان است و براي رساندن جامعه به تمدن مي کوشد.

شارل مونتسکیو
فيلسوف قرن هجدهم همان اصيل زاده کلاسيک قرن هفدهم است که مباحثات علمي، اجتماعي و سياسي را جايگزين مباحثات ادبي و روانشناختي کرده است.
با توجه به روش علمي، اهداف سياسي و نيز اجتماعي انوار مي توان در آرا و عقايد انوار، سه ذهنيت علمي، انتقادي براي پرداختن به دلمشغوليهاي سياسي و تاريخي و در نهايت ذهنيت مدني را براي ساختن جامعه اي نوين مطرح نمود.