ادبيات و تحولات اجتماعي 1 - هنر و واقعيت
ادبيات و تحولات اجتماعي
هنر و واقعيت
هنر چيست؟ اين پرسشي کلي است که بسياري از نظريه پردازان و متخصصان فلسفه هنر به آن پرداخته اند و بسته به ديدگاه خود هنر را در چارچوبي کم يا بيش گسترده تعريف و معنا کرده اند. هدف نگارنده در اين سطور در حقيقت نه ارائه تعريفي براي هنر که بحث درباره روابط موجود ميان هنر و اثر هنري با عوامل پديداري آن است.
براي بررسي رابطه موجود ميان هنر و جامعه و به تبع آن ادبيات و جامعه پرسش هنر چيست گاه ممکن است لازم به نظر آيد. از منظري واقع گرايانه که مساله خلاقيت را پيش از انگيزه و هدف هنرمند از آفرينش هنري مورد مداقه قرار مي دهد، هنر محصول ذهن و تفکر آفريننده اي است که به طور عام «هنرمند» مي خوانندش. در اين تعريف اجمالي است که رابطه اي دو گانه خود را نمايان مي سازد : «هنر – هنرمند» يا «آفريده –آفريننده».
آفرينش هنري بي آن که در اين تعريف ساده محدود شود، تحت تاثير عوامل گوناگون و متعددي قرار دارد که نه تنها با يک ديگر که با هر دو طرف معادله پيوند دارندو در اولين نگاه بيننده يا شنونده يا خواننده يک اثر هنري به جستجوي معناي اثر ب رمي آيد. بنابراين مي کوشد آن را رمز گشايي کند، مضامين آن را بيابد و در يک کلام آن را درک کند و بفهمد. دومين گام در برخورد طبيعي وي تفسير و تعبير اثر است و اين تنها با تطبيق رمزها و عناصر آفريده با رمزها و معاني موجود در ذهن خود امکان پذير است.
اين کنش دوگانه انساني به مقوله اي از توانايي انسان در آفرينش هنري و تعبير و تفسير و تأويل يک اثر هنري باز مي گردد، به تفکر مصور. انسان در طول تاريخ، خود را در برابر دنياي بيرون يافته است که بي آن که هميشه چهره اي لطيف و رحيم داشته باشد، انسان را وادار به شناسايي آگاهانه يا نا آگاهانه خود کرده است. در اين جا است که انسان راه و روند نهايي براي زيستن را مي جويد و در اولين قدم مي کوشد تا محيطي را که در آن زندگي مي کند و هر آن چه را بر اين زندگي تاثير مي گذارد، بشناسد و بفهمد.
هنگامي که از نظر زايش هنري، يک اثر ادبي را مانند هر اثر هنري ديگر مورد بررسي قرار مي دهيم، آفرينش هنري خود را وابسته به عومال مختلف مي نماياند. در ابتدا، در تجزيه و تحليل يک اثر عامل و عنصر اساسي که در برابر ديدگان داريم همان اثر است که داراي شکلي و محتوايي است.
از سوي ديگر، يکي از عناصر مهم براي تجزيه و تحليل آفرينش هنري خالق يا آفريننده اثر است. در آفرينش يک اثر، هنري يا ادبي، تفکر مصور و ذهنيت مؤلف نقش اصلي را ايفا مي کند. براي توليد و خلق اثر، هنرمند به اين ذهنيت و تفکر و اين توانايي تصوير سازي و تصور خود مجهز مي شود؛ و در اين آفرينش، خزانه تصاويري بهره مي گيرد که به اطف واقعيتها و واقعهاي پيرامونش کسب کرده است.
حتي در آثار هنري که پديده هاي غير واقعي را مي نمايند يا آثاري که به طور کلي دور از واقعيت محسوس و ملموس آشناي ما هستند، رد پاي واقعيت را مي توان مشاهده کرد. به نظر بوريس سوچکف[i]، به طور مثال حتي تابلوهاي نقاشي ژروم بوش[ii] که مي توان آنها را عاري از واقعيت طبيعي و قابل درک با حواس و لبريز از عوامل غير واقعي و ماوراءطبيعي دانست، تنها پديده هايي را نشان مي دهند که از کنار هم قرار گرفتن تکه هايي از واقعيت با ابعادي تغيير يافته و جابه جا شده تشکيل شده اند.

"هنگامي که ژروم بوش مساعي آنتوان قديس را مي پرداخت و تابلوهاي خود را از مخلوقات ديوآسا که از جهنم مي آمدند تا خلوت زاهد قديس را به محاصره گيرند، براي ساخت و پديد آوردن آنان از موادي استفاده کرده
است که واقعيت، کريمانه به وي اعطا کرده بود. براي خلق بدن آنان (شياطين و شيطانکها) بوش اجزاي موجودات طبيعي را با اشياي روزمره ساخت انسان ترکيب کرده است."[iii]
علاوه بر اين نمونه، در ريشه و بنيان فعاليت هنري بنيانگذاران مکتب آبستره که خود را در تضاد و مخالف با هنر و ديدگاه واقع گرايي و رئاليستي مي دانستند، به آثار هنري متاثر از فيزيک هسته اي بر مي خوريم.
پرسش که اکنون مطرح مي شود اين است که آيا فيزيک هسته اي يکي از واقعيتهايي نيست که انسان قرون بيستم و بيست و يکم را به خود مشغول داشته است؟ حتي اگر عناصر و جزئيات علمي اين دانش در زندگي روزمره ما ملموس و محسوس نباشند، فيزيک هسته اي ديدگاهي واقعي از زندگي انسان معاصر است. حتي اگر نتوان اين پديده ها را مشاهده کرد، بر موجوديت و تاثيري که بر زندگي و محيط پيرامون ما مي نهند، به خوبي واقفيم.
آفرينش هر هنري، نقاشي يا ادبيات، تئاتر، سينما يا موسيقي، به همين توانايي تصوير سازي باز مي گردد و در نتيجه کم و بيش پيوندي با واقعيت دارد و واقعيت به گونه هاي مختلف بر آريده هاي هنري، بر محتوا يا شکل و نيز بر زايش و پديداريش تأثير مي گذارد.
از سويي واقعيت خود را، چون موضوع يا عناصر متشکله آن، به اثر تحميل مي کند. از سوي ديگر، واقعيت با ايجاد شرايط آفرينش هنري، يک سبک يا نوع، يا مکتب يا شکلي خاص در هنر و يا يک ديگاه يا يک تفسير را مطرح مي کند و ضرورت پرداختن به يک موضوع يا يک مضمون را موجب مي شود.
اين شرايط آفرينش هنري واقعي به ويژه شامل شرايط اجتماعي تاريخي مي شود.
با نگاهي بر آثار اجداد ماقبل تاريخ خود، به ميل و تلاش بيان احساسات و ادراکات ايشان و تمايلشان به توضيح و شناخت خود و محيط اطرافشان پي مي بريم.
آثار برجاي مانده از آنان که صحنه هاي شکار را نمايش مي دهند، نقش دوگانه هنر را مطرح مي کنند. هنگامي که هنرمند ماقبل تاريخ اين نقاشي ها را رسم مي کرد، خود را به نيروي لطيف و سحر آميز خطوط و رنگها مي سپرد و احساسات و ادراکات خود را از طريق اشکال بر روي سنگها و ديوارهاي غار خود بيان مي کرد.
با اين همه، اين نقاشيها در عين حال برايش لحظه هايي از زندگي اش بودند و واقعيتهايي را همانگونه که او مي ديدشان، ثبت مي کردند. به همين ترتيب است.
به همين ترتيب است که بعد از قرون متمادي، پديد آمدن نقوش برجسته ساساني در طاق بستان صحنه هايي از شکار شاهانه پيروز را، البته با تغييري در ابعاد و اندازه هاي هياکل شخصيتها و با نشانه شناسي خاص خود، با نوعي واقع گرايي نشان مي دهد. اين نقوش به نوبه خود بر سلسله مراتب اجتماعي نظام شاهي ايران ساساني تاکيد دارند، و در اين باره اطلاعاتي را در اختيار محقق و بيننده قرار مي دهند.
و اين همان نقش و اهميت آثار هنري براي يک پژوهشگر تاريخ، تاريخ اجتماعي يا تاريخ هنر در جستجوي شواهد حقيقي، واقعي يا حقيقت نمايي است که از ميان اين نقش خصوصيات واقعگرايانه هنرهاي تجسمي و ادبيات برجسته مي گردند.
[i] Soutchkov, Boris منتقد و محقق هنري و ادبي روسيه شوروي
[ii] Bosch Jerôme, نقاش هلندي متوفي به سال 1516
[iii] Soutchkov, Boris, Les Destinées historiques du réalisme , éd. Progres, Moscou, 1971, p.3.