ادبيات و تحولات اجتماعي 3 - ادبيات و واقعيت
ادبيات و واقعيت
چنان که پيشتر به آن اشاره شدژروم بوش در مساعي آنتوان قديس با هنر واقعيت را مي آفريند. با اين حال، هنر تنها به باز آفريني ظاهر واقعيت محدود نمي شود و تنها هدف آن تلقي آفرينشهاي خود به عنوان شبه واقعيت نيست. بايد متوجه بود که هنر ادراکات و احساسات هنرمند و نمايش واقعيت را در اثر هنري داخل مي کند و دنياي دروني هنرمند، شخصيت، تجربيات و ارتباطش با دنياي بيروني را منعکس مي کند. حکايت در آن جا آغاز مي شود. دنياي دورني هنرمند با دنياي بيروني تلاقي مي کند و آفرينش هنري از تعامل دو دنياي متفاوت و متنوع پديد مي آيد. اثر ÷يش از آن که در اختيار بيننده قرار گيرد کاملاً از آن مؤلف است که مي تواند به دلخواه خود را آن را تغيير دهد، ÷اک کند، به آن بيافزايد يا چيزي از آن بکاهد. با اين همه، هنگامي که اثر در برابر ديدگان بينندگان قرار مي گيرد، اختيار هنرمند که همواره مسؤوليت خلق اثر آن را به عهده دارد، خارج مي شود.
در اولين مرحله، آفرينش، مؤلف که خالق يگانه و تواناي اثر است، خود را در چارچوبي کمابيش تنگ محدود مي کند. در کنش خلق اثر، عوامل بسياري دخالت دارند : عوامل زيبايي شناختي، روانشناختي، اجتماعي، ... مرلف به عنوان آفريننده به نحوي خود را آشکار مي کند و احساسات، ديدگاهها و انديشه هايش را در برابر مي نماياند که حق دارند او را به نقد بکشند، داوري کنند و چنان که مي خواهند اثر او را به مالکيت خود در آورند. اين افشاگري و خود آشکاري مؤلف را وا ميدارد تا بيان و گام خلاقانه خود را محدود کند و حسابگرانه پيش رود. همين عوامل، او را در تنگنايي هنري قرار مي دهد و او را به بهره گيري از توانايي آفرينش و خلاقيت مي کشاند.
با اين حال حتي اگر هنر به واقعيت اجتماعي زمان خود هم وابسته باشد، از آنجايي که بيان و راه ابزار خاص فعاليت ذهني و فکري و خلاقانه انسان است، از نوعي استقلال در برابر وقايع بهره مي جويد. گوته در باره اين دوگانگي در آفرينش هنري که به تضاد مي ماند، مي نويسد:
«هنر داعيه ندارد که با طبيعت در هر آن چه گسترده و عميق است، به رقابت برخيزد. هنر تنها بر سطح پديده هاي طبيعي به پرواز در مي آيد، با اين همه عمق و نيروي خاص خود را دارد؛ لحظه هاي تعيين کننده اين پديده هاي سطحي را ثبت مي کند و اوج زيبايي کيفيت حواس و اوج شور و شيفتگي را به نمايش مي گذارد.
به نظر مي رسد که طبيعت در خود و براي خود عمل مي کند، حرکت هنرمند اما به عنوان يک انسان براي انسان اسن. از تمامي آن چه که طبيعت به ما ارزاني مي دارد، تنها کيفيتي ناچيز را بر مي گيريم که ارزش طلب را دارد و مي توانيم از آن لذت ببريم؛ آن چه هنرمند به انسان اعطا مي کندبايدتماماً قابل فهم و پسند حواس انسان باشد، بايد لطفي براي انسان پديد آورد و کنشي آرامبخش داشته باشد، همه چيزش بايد روشني بخش و موجب ارتقاء باشد؛ و هنرمند که خلاقيتش را مديون طبيعت است، در مقابل، براي انسان طبيعتي ثانوي را به همراه مي آورد.
اگر همه اينها بايد تماماً بدين صورت پيش آيد، نابغه، هنرمند بايد مطابق قوانين و قوائدي عمل کند که طبيعت به او تحميل مي کند. اين عوامل يک ديگر را نقض نمي کنند و غناي عظيم طبيعت را مي سازند و به هنرمند امکان مي دهند تا همانقدر که بر استعداد و قريحه خود مسلط است و از آن بهره مي گيرد از غناي طبيعت نيز استفاده برد.»[i]
در مقابل گوته که هنر و هنرمند را تا حدي آزاد و مستقل از طبيعت مي بيند تا خلوص هنري را آنچنان اجرا کند که ذوق و قريحه اش مي طلبد؛ ديدرو[ii] نقش و عملکرد هنر را تنها در بازآفريني پديده هاي طبيعي مي بيند.
هر يک از اين ديدگاه، واقعيت را الگوي آنچه هنر به عنوان زبان مخصوص و آشنا انسان مي نمايد، مي دانند. چنان که واژه بدون شيئ و پديده اي که آن را دلالت کند يا دال بدون مدلول وجود نمي يابد، هنر هم نمي تواند خود ا از مدلول محتوايي خود محروم سازد. به عبارتي معادله اي را با واقعيت عيني ايجاد کند. حال اين واقعيت عيني يا در دنياي طبيعي و بيروني موجوديت و عينيت دارد يا در افکار و احساسات انساني يا همان ارزش و اعتبار عيني پديده هاي طبيعي.
در اين صورت، معادله هنر دو طرفه است دنياي درون و بيرون، انسان و جامعه، خيال و واقعيت.
هنر که در طول تاريخ همراه انسان بوده است و با خرد انديشه انسان راه تکامل و تحول را پيش گرفته است، براي همراه ديرين خود به مشغوليتي بيهوده و يا منبع لذتي فارغ از نيازها و احتياجات زندگي يا ابزار بر آوردن انتظارات زيبايي شناختي مبدل نشده است. از لحظه ظهور و زايش هنر نقش دوگانه آن، نقش زيبايي شناختي و شناختي، پديدار گشته است و هنر از چنين خصوصياتي جدايي ناپذير و در هم آميخته تشکيل مي شود.
در اولين نگاه هنر را همواره با لذت و شوري مي شناسيم که خود به هنرمند عطا کرده است و از طريق اين يک به مخاطب و بيننده منتقل شده است. در عين حال مشغوليت ديگر هنر، نمايش واقعيت نيز بوده است. خصيصه ساحرانه و جادويي نقوش آييني نزد اجداد بدوي انسان و يا در اقوام بوشيمن استراليا، هنري آييني به نظر مي رسند که جنبه اي واقعي از يک جامعه و اعتقاداتش را مي نمايانند. تامسون در اين خصوص مي نويسد:
«هنر برگرفته از آيين است. هيچ محققي نمي تواند اين نظريه عمومي را رد کند».[iii]
به اين ترتيب در دورانهاي کهن پيش از تاريخ، در سحرگاه زندگي انساني، در دوران ابتدايي که آگاهي انساني با تصاويري هنري بر روي ديواره هاي غارها و صخره ها نقش مي بست، تجربه اجتماعي انسان به نمايش و گويش در آمد: در هنر بدوي تمايل به ابراز ادراکات و مشاهدات و احساسات انساني همراه و همگام با گرايش به شناختن و شناساندن به چشم مي خورد.
اين خصوصيات گرانبهاي هنر که از ريشه در او نسج گرفته است، هنر را بهخ مرجع بزرگ حافظه بکر و خالص انساني مبدل مي سازد. اين چنين است که تاريخ از خلال کلمات، رنگها، نقوش برجسته برگهاي متعدد خود را در برابر ديدگان تاريخ دانان و محققان مي گشايد. اينان توانسته اند از اين آثار وقايع برجسته زندگي و تخيل ذهني تمدنها و اقوام از ميان رفته را بهتر از آن چه بر پاره پوستها به امر و حکم سلاطين و شاهان حکايت شده است، در مي يابند.
به لطف تراژديهاي آشيل[iv]و کمديهاي آريستوفان[v]، به انديشه ها و احساسات شهروندان يونان پي مي بريم. شور و هيجان شهرهاي ايتاليا را در دوره اي که انسان باختري ميراث جاودان بيزانس را در پايان قرون وسطي و در هنگامه نوزايي مي شناسد، در اشعار کمدي الهي دانته يا در رستاخيز ميکل آنژ باز مي يابيم.
در هنگامه توفانها و تحولات اجتماعي و سياسي انسان هم، هنر با دقت تغييرات بستر تاريخي را پي گرفته و نمايش داده است. سقوط و شکست ايده آلهاي اومانيستي رنسانس در دوره زايش و تولد روابط اجتماعي شهري و بورژوايي در آخرين تراژديهاي شکسپير و در اندوه آرام و ساکن دن کيشوت تصوير شده است. هجو تاريک سويفت[vi]، انتقادهاي بومارشه[vii] در عروسي فيگارو و گامهاي تراژيک موومانهاي سمفونيها و اپراهاي موزارت خود به گونه اي دلمشغوليها جامعه ارايي را در آستانه قرن نوزدهم نشان مي دهد.
تصوير جامعه و زندگي که در آثار هنري ايجاد شده است تنها يک روبناي بي حرکت و يک نسخه برداري بي جان و ساکن از واقعيت نيست، و اگر رنگ و بوي زميني و واقعي دارد به اين خاطر است که هنر همواره کوشيده است جنبه هاي اصلي زندگي انسان، جامعه و طبيعت را منعکس سازد. غناي محتواي اثر مشخصه اشلي و ضروري و مساله ابتدايي هر اثر هنري بر جستنه است. هنر نمي تواند از نظام محدود کننده ي واقعيت سر بپيچد، اما اين بدان معنا نيست که همواره و در تمام ادوار واقع گرايي را پيشه کرده باشد.
[i] Goethe, « Articles et réflexions sur l’art », éd. Iskousstvo, 1936, p. 90.
[ii] Denis Diderot
[iii] G. Thomson, Studies in Ancient Greek Society. The Prehistoric Aegean,
[iv] نمايشنامه نويس يوناني (525-456 قبل از ميلاد) خالق تراژديهاي ايرانيان و ارست
[v] شاعر طنز گوي آتني (445-386 قبل از ميلاد)
[vi] جاناتان سويفت، نويسنده ايرلندي (1745-1667) خالق سفرهاي گاليور.
[vii] پي ير اگوستن کارن دو بومارشه، نويسنده و نمايشنامه نويس فرانسوي (1799-1732) خالق کمديهاي سلماني سويل و عروسي فيگارو