ادبيات و تحولات اجتماعي 4 - واقع گرايي : جامعه در ادبيات و هنر
واقع گرايي : جامعه در ادبيات و هنر
همه مکاتب، جنبشها و سبکهاي هنري بالذاته داراي خصيصه نمايش واقعيت يا بخشي از آن هستند و در درون شکل و محتواي آثار، واقعيات را کمابيش باز مي آفرينند. اما جنبشي هنري و روشي که خود را آيينه ي تمام نماي واقعيت يا حقيقت اجتماعي مي داند واقع گرايي يا رئاليسم است که رابطه و پيوندي عميق با تحولات اجتماعي و به تبع آن با تحولات تاريخي و سياسي دارد. هر چند چنان که تودوروف در مقدمه مجموعه ادبيات و واقعيت مي نويسد :
»براي نويسندگان قرون هجدهم و نوزدهم ميلادي و براي خوانندگانشان، واقع گري در ادبيات (حتي اگر هنوز به اين نام خوانده نمي شده است) يک ايده آل است: ايده آل نمايش صادقانه واقعيت، گفار و بيان حقيقي، که با ديگر انواع بيان متفاوت است و کمالي است که هر بياني بايد به آن سمت متمايل گردد؛ بنابر اين هر تحول ادبي با عنوان نمايشي صدقانه تر از واقعيت به وقوع پيوسته است.»[i]
واقع گرايي به عنوان يک روش خلاق، پديده اي تاريخي است که در مرحله اي از تحول خرد انساني پديد آمده است: دوره اي که انسانها خود را با ضرورت عير قابل اجتناب انديشيدن به جوهره و گرايشات جريان جامعه مواجه يافتند. در اين زمان انسان به اين فکر افتاد و به تدريج به اين نظر متمايل شد که اعمال و احساسات انساني معلول پديده هايي واقعي اند. روش رئاليستي هنگامي در هنر پديدار گشت که جامعه مدني متوجه شناخت نظام اجتماعي و روابط حاکم بر آن شد.
رد پاي حقيقت و نشانه هاي واقعيت را در آثار عهد باستان، هنر گوتيک، باروک، روکوکو، در ادبيات کلاسيک قرون هفدهم و هجدهم باز مي يابيم. اما مطالعه زندگي اجتماعي و خصوصيات انساني در تمامي پيچيدگي هاي تعاملشان تنها توسط واقع گرايي يا رئاليسم به اجرا در آمد.
به اين ترتيب اولين آثار رئاليستي به ثبت تجربه اجتماعي انسان پرداختند و حقيقت جامعه زندگي توده مردم و نيازهاي مادي و معنوي انسانها را که در گذشته طبقات مختلف اجتماعي را به خود مشغول مي داشت، به نمايش گذاشتند. اين آثار به ما نشان مي دهند که آگاهي اجتماعي انسان چگونه گسترش يافت و چگونه انسانها با محيط و جامعه خود به تضاد برخاستند. نويسندگان رئاليست حماسه دنياي جديد را با آثار خود و با ارائه حقيقت و واقعيت زندگي آفريدند، و آگاهانه يا نا آگاهانه تنها با توانايي نگارش مشاهداتشان به انتقاد وئ بر خورد با جامعه اي بر خاشتند که گاه با عقايد و مشي سياسي آنها نيز متفاوت بود.
گئورگ لوکاچ[ii] در اين زمينه با اعتقاد به پراکنده شدن "ابرهاي رازگرايي" در "پرتوي تعليمات مارکس" فاتحانه درباره رئاليسم مي نويسد :
«رئاليسم راستين و بزرگ، انسان و جامعه را مانند هستي يکپارچه اي نشان مي دهد...»[iii]
در واقع، لوکاچ در اثر خود، بخشي از هم و غم خود را مصروف مقايسه دو رمان نويس فرانسوي قرن نوزدهم بالزاک و زولا مي کند. او در مورد واقعگري در رئاليسم و ناتوراليسم (که اين يک خود را پيشرو ادبيات تجربي و روش تجربي در خلق آثار ادبي مي داند) نظرات خود را چنين بيان مي کند:
«رئاليسم شناخت اين حقيقت است که کار ادبي نه مي تواند بر حد متوسطي بي روح تکيه کند –چنان که ناتوراليستها مي انگارند- نه بر اصول فرديتي که خويشتن را در پوچي مضمحل مي سازد. مقوله اصلي و معيار ادبيات رئاليستي چهرمان يا نوع است. آنچه چهرمان را چهرمان مي کند. نه کيفيتي متوسط و معمولي و نه منحصراً وجود شخصيتي است که بسيار عميق تصوير شده باشد، آنچه آن را چهرمان مي سازد اين است که در تمام سرشتهاي اساسي انساني و اجتماعي که در بالاترين سطح تکامل خويش حضور دارند، با آشکار شدن نهايي امکانات پنهاني که در آنها هست، و در اغراق آميزي تفريطهاي خود با شکلي هستمند، اوجها و فروهاي دورانها و آدميان را بازتاب دهند.» [iv]
در اين حالت است که رئاليسم با ايجاد روشي کامل در آفرينش هنري تجزيه و تحليل درست از محيط اجتماعي را ممکن مي سازد تا روابط علي اجتماعي را پديدار سازد و در اين خصوص به نمايش و ارائه عيني واقعيت مي پردازد. در اين جا است که بايد به اين نکته متوجه شد که هر نويسنده و خالق آثار ادبي و هنري با ديدگاه و ذهنيتي خاص به جهان مي نگرد. منتقدان و محققان مارکسيست مکتب رئاليسم بر اين نظرند که خصيصه شناخت روند عيني وقايع و رخدادها و فهم حقيقت زندگي و تاريخ توسط هنرمند با برخورد و موضع گيري او در برابر نزاع طبقاتي در جامعه معاصرش باز مي گردد، نزاعي که هنرمند به طور اجتناب ناپذير جايي را در آن مي يابد.
با ثبت تصاوير دنياي بيروني، اثر هنري به گونه اي پيکرماني مشخصه هاي آگاهي و ديد هنرمندي را از جامعه باز مي تابانند که واقيع نگار منفعل دوره خود نيست و همواره از ديدگاه هايي دفاع مي کند که به نظرش راستاي سير و روند آن عصر را مي سازند. مسلم است که در اين برخورد ميان نظر هنرمند و وقايع و رخدادهاي اجتماعي همخواني و تطابق کامل ميان ديدگاه ذهني هنرمند از حقيقت تاريخ و عينيت تاريخي مشاهده نمي شود و هنرمند آن چه را مي بيند بدان گونه که مي بيند خلق مي کند.
با اين همه به نظر لوسين گلدمن، نظريه پرداز فرانسوي، نقد جامعه شناختي ادبي، «اگر بگوييم که فاعلان حقيقي آفرينشهاي هنري، گروههاي اجتماعي هستند و نه افراد حدا و متمايز، به نظر پوچ و مسخره خواهد آمد. مانند آن که گردش زمين يا اصل اينرسي را در زماني مطرح مي کرديم که همه مي توانستند به تجربه اي آني و غير قابل انکاري گواهي دهند که زمين تکان نمي خورد و اگر سنگي را پرتاب کنيم تا ابد به حرکت ادامه نمي دهد. با چنين تجربه آني و به ظاهر غير قابل نقض، فردي را در هيبت مؤلف آثار فرهنگي – ادبي، هنري يا فلسفي مي يابيم ...»[v]
اين عقيده که مژلفان واقعي آثار هنري گروههاي اجتماعي هستند، هياهويي را بر پا کرد و گلدمن در چاپ دوم کتاب خود براي يک جامعه شناسي رمان اين نظر را تشريح و توجيه کرد:
«"جمله فاعلان حقيقي آفرينش فرهنگي در حقيقت گروههاي اجتماعي هستند و نه افراد مچزا و متمايز" منتقدان بسياري را به خاطر شکل اختصاريش تکان داد و ناراحت کرد (...) اما فرد خالق هم بر حسب تولد يا جايگاه اجتماعيش و جهت گيري عيني اثرش عضو يک گروه اجتماعي است و جايگاهي را اشغال مي کند.»[vi]
ضمناً هنگامي که اثر مي کوشد در سطح اجتماعي داراي يکنواختي و هم نواختي با گروه اجتماعي باشد، نگاه نويسنده بر روي نقش نويسنده است و در پي اجراي آن نقش در بررسي اديبانه خود است.
نظريه اي که لوکاچ در تئوري رمان[vii] خود مطرح مي کند و عقايد و نظريات رنه ژيرار در دروغ رمانتيک و حقيقت رمان[viii] بيش از پيش نشان مي دهند که ميان تحولات ادبي و تحولات رمان و تحولات اقتصادي و اجتماعي نوعي توازي موجود است و در اين ميان انسان نه به عنوان فردي منزوي و تنها بکهکه به صورت عضوي از جامعه مطرح مي شود که در اثر قوانين تعيين کننده فلفسه تاريخ گام بر مي دارد.
«زندگي دروني انسان و خصوصيات اساسي و تضادهاي اساسي آن تنها در ارتباط پيکرماني با عوامل اجتماعي و تاريخي مي تواند به طور واقعي ترسيم شود ...»
«نکته مورد نظر مسأله رابطه حياتي پايدار ميان انسان به عنوان يک موجود در فرديت خويش و انسان به عنوان يک موجود اجتماعي و عضو يک جامعه است. مي دانيم که اين مشکل ترين مسأله ادبيات امروزي است و از زمان پديد آمدن جامعه بورژوايي چنين بوده است...» [ix]
در اين جا است که مسأله ادبيات و سياست مطرح مي شود و مقوله سياست در ادبيات و آن چه با تکامل اين نکته ادبيات سياسي و انتقادي م يتوان خواند، پديد مي آيد.
«پژوهش بي غرضانه زندگي و به کنار نهادن سنتهاي دروغين ادبيات مدرن به سهولت هر چه تمام تر، به اکتشاف و آشکار گشتن اوضاع و احوال واقعي مي انجامد – اکتشافي که مدتها پيش توسط رئاليستهاي بزرگ آغاز و در ميانه قرن نوزدهم انجام شد و گوتفريد کلر [x] آن را چنين بيان کرده است : "همه چيز سياست است." قصد نويسنده بزرگ سويسي اين نيست که هر چيز بلاواسطه با سياست آميخته است، بر عکس در نظر او – هم چنان که بالزاک و تولستوي معتقد بودند – هر عمل، انديشه و عاطفه آدمي به طور تفکيک ناپذيري با زندگي و مبارزات اجتماعي، به عبارت ديگر با سياست، در هم آميخته است. حال چه مردم از اين مسأله آگاه يا نا آگاه باشند يا حتي کوشش کنند که از آن بگريزند، در هر حال به طور عيني اعمال، انديشه ها و عواطف آنها از سياست سرچشمه مي گيرد و به سوي سياست راهي مي شود.»[xi]
[i] Barthes, Bersani, Hamon, Riffaterre, Watt, Littérature et réalité, sous la direction de G. Genette et Tzevtan Todorov, ed. Seuil, 1982, p.6.
[ii] فيلسوف مارکسيست و منتقد ادبي مجارستان (1971-1885).
[iii] لوکاچ، گئورگ ، پژوهشي در رئاليسم اروپايي، ترجمه اکبر افسري، انتشارات علمي و فرهنگي، 1373، ص 8.
[iv] همان. ص 8.
[v] Goldmann, L., Pour une sociologie du roman, Paris, éd. Gallimard, 1964, p. 14-15.
[vi] Ibid, pp. 16-17.
[vii] Lukacs, G., La théorie du roman, Paris, éd. Gonthier.
[viii] Girard, R., Mensonge romantique et vérité romanesque, Paris, éd. Grasset.
[ix] پژوهشي در رئاليسم، ذکر شده، ص 10.
[x] G. Keller (1819-1890)
[xi] پژوهشي در رئاليسم، ذکر شده، ص 12.