Réalisme et la littérature

دیدگاه رئالیستی در ادبیات و بررسیهای ادبی

ادبيات تطبيقي و روش شناسي 1

ادبيات تطبيقي و روش شناسي

 

آرمان كريمي گودرزي

 

بررسيهاي تطبيقي

 

تطبيق يا مقايسه

 

هنگامي که از تطبيق، روش تطبيقي و يا ادبيات تطبيقي نام مي بريم، پرسشي مطرح مي شود که « آيا واژه هايي چون مقايسه، تشابه يا قياس را مي توان با تبيق هم معنا تلقي کرد؟ يا ادبيات تطبيقي را ادبيات مقايسه اي ناميد؟» در به کار گيري اين واژه ها بايد توجه داشت که ميان معناي ظاهري آنها و کاربردشان در يک روند و روش مطالعاتي تحقيقاتي تفاوتي عمده وجود دارد.

 

گاه در اين گونه بررسيها، واژه " مقايسه "ترجمه و معادل واژه فرانسوي comparaison يا انگليسي comparison  محسوب مي شود. در واقع، شرح اين واژه در فرهنگها و لغتنامه هاي مختلف چنان است که آن را «عملياتي» مي خوانند «که از طريق آن دو يا چند موضوع يا شيئ را در يک روند بررسي گرد مي آورند تا شباهتها و اختلافهاي آنها را بر جسته و مشخص سازند.»[i] در چنين حالتي و هنگامي که ميان آن موضوع ها و اشياء سنخيت و وجه اشتراک ماهوي موجود نباشد واژه مقايسه از ريشه قياس مناسب تر مي نمايد.

 

کندياک[ii]، فيلسوف فرانسوي قرن 18 ميلادي، و پيروانش مکرر واژه comparaison را در نوشته هاي خود به کار برده اند:

 

« نظر به اين که ما مي توانيم ذهن و توجه خود را معطوف به يک پديده نماييم، پس در عين حال و به طور هم زمان متوجه دو پديده و شيئ بشويم. بنا بر اين، در عوض دو مشاهده مجزا از يک مشاهده بهره مي جوييم و همانگونه که آنان را به طور همزمان هم مشاهده مي کنيم و هم بررسي شان مي کنيم، بدون آن که عاملي غير از عينيت و مشاهده تاثير بگيريم. باري معناي فعل comparer (که با تلقي بالا شايد بتوان مقايسه کردن ترجمه اش کرد) چنين است. پس مقايسه، چيزي جز توجه و مداقه دو گانه نيست.» [iii]

 

هدف تطبيق

 

بنا بر اين تنها با اين تعريف، چنانچه مقايسه و تطبيق را کاملاً هم معنا بدانيم، به نظر مي رسد که هدف تطبيق فقط شناهخت و تميز شباهتها و نکات مشابه و موارد تفاوت و اختلاف ميان پديده هايي است که مورد مقايسه قرار مي گيرند تا در نهايت با در نظر گرفتن نکات تشابه و افتراق، آن پديده ها را شبيه با يک ديگر بنامند.

 

با نگاهي به نوشته کندياک در مي يابيم که اين فيلسوف فرانسوي تنها به ديد و مشاهده مضاعف و دوگانه اشاره کرده است و در اين صورت، واژه معادل فارسي «مقايسه»، شايد مناسب تر به نظر برسد. ولي اگر در اين مشاهده دو گانه به همگوني ماهوي ميان دو پديده توجه شود ديدگاه ما فراتر از مقايسه محض خواهد دفت.

 

در چنين حالتي و با توجه و رجوع به تعريف کندياک از comparaison بايد از خود بپرسيم که« آيا هدف از اين نوع بررسي تنها کشف شباهتها و تفاوتها است يا دامنه اي فراتر را در بر مي گيرد؟»

 

آنچه مسلم است شباهتها و تفاوتهاي دو پديده يا به عبارتي تنها مقايسه ساده  و نتيجه گيري تقارن و تشابه دو يا چند پديده، بي هيچگونه ارتباط ذاتي با يک ديگر، مشکل عمده اي را براي پژوهشگر حل نخواهد کرد و نمي تواند تنها هدف براي يک پژوهش تطبيقي باشد. بلکه اين مقايسه تنها يکي از ابزارهايي است که در اين مطالعات به کار گرفته مي شودو محقق در پي مواردي بس فراتر از آن است.

 

به طور اجمالي روش تطبيقي «روندي است که از مقايسه هاي ميان اشکال مختلف  يک مقوله پديداري، يک نوع  موجود، يک گونه  ارگانيسم يا يک شکل عملکرد بهره مي کيرد، تا نه تنها شباهتها و اختلافهاي ميان موضوعهاي بررسي  را مطرح سازد بلکه روابط دروني آنها را نيز کشف و نمايان کند.»[iv] در واقع، در ادبيات تطبيقي نيز کشف و فهم روابط دروني و تعامل ميان دو يا چند ادبيات هدف، موضوع و جان سخن است.

 

 

 ادامه دارد



[i] Dictionnaire critique, p. 154

[ii] Condillac, Etienne Bonnot de, 1714-1780

[iii] Condiallac, Logique, partie I, ch. VII.

[iv] Ibid.

+ نوشته شده در  ساعت 9:27 AM  توسط Armand Karimi Goudarzi  | 

عصر روشنگری و مبانی فکری انقلاب فرانسه 1


عصر روشنگری و مبانی فکری انقلاب فرانسه

آرمان کریمی گودرزی

 

 

قرن هجدهم فرانسه را شايد بتوان يکي از بالنده ترين دورانها در تحول و تکامل انديشه و فلسفه در اين کشور قلمداد کرد. دوره اي که راهگشاي پيشرفت علم و فلسفه شد و عصر انوار نام گرفت.

در طول قرن هفدهم بسياري از نويسندگان سياسي و فلاسفه اروپا از کشور انگلستان بودند و با تحقيقات، مطالعات و نوشته هاي خود افکار و انديشه ها و تجربيات خود را بيان مي کردند. اما قرن هجدهم، بر خلاف دوره پيشين خود عرصه اي براي جولان نويسندگان فرانسوي بود؛ و فرانسويان در اين دوران برتري علم و انديشه اي خود را به رخ ساير کشورهاي اروپايي کشيدند. يکي از علائم اين تفوق علمي گسترش زبان فرانسه در سراسر اروپا بود. در صورتي که در ادوار گذشته دانشمندان و حکما آثار خود را به زبان لاتين مي نوشتند يا ترجمه مي کردند، زبان فرانسه در قرن هجدهم جانشين زبان لاتيني شد تا برتري علمي آن کشور را نمايان سازد. از آن پس تا زماني بعيد، دانستن زبان فرانسه براي انديشمندان نه تنها مفيد که ضروري مي نمود.

ولتر در کتاب خود قرن لويي چهاردهم مي نويسد : "شايد قرن لويي چهاردهم نزديکترين ادوار به کمال بوده باشد. دوراني که بر پايه يافته ها و کشفيات سه قرن پيش از خود، بيش از آنچه همان سه قرن در حيطه دانش و هنر کسب کرده بودند، آثار هنري و فکري را ايجاد کرده باشد."


لویی چهاردهم

بنا بر اين، مرگ لويي چهاردهم در روز اول سپتامبر 1715، بايد نقطه انجام دوراني شکوهمند بنمايد که پس از آن همه چيز به انحطاط فرو رود و سقوط کند.



فرانسوا ماری آروئه، ولتر

با اين همه همين نويسنده فرانسوي در اثر ديگر خود، قرن لويي پانزدهم ابراز مي دارد : " در طول حکمراني اين پادشاه اذهان بيش از پيش روشني يافتند و از قيد بسياري از پيش داوريها رها شدند و علم حکومت هم گسترش بسيار خود را يافت."



لویی پانزدهم

وانگهي ميشله قرن هجدهم را قرن بزرگ مي ناميد که مي توان اين شهرت را در مقابل و همتاي لقب  خورشيد شاه يا  پادشاه بزرگ براي لويي چهاردهم تلقي کرد.

چگونه مي توان اين تضاد را ميان دو قرن متوالي توضيح داد؟

در حقيقت، ميان معيارهاي قرون هفدهم و هجدهم تفاوت و اختلالفي اساسي و بنيادين موجود و نمايان است.  آنچه در سده هفدهم ميزان است در قرن بعد اعتبار و ارزش خود را از دست داده است. آهنگ تاريخ نيز به آرامي شتاب مي گيرد و زمزمه هايي در ريشه آغاز مي شود تا در روبنا به غرش انقلاب مبدل گردند.

هر چند، در قرن هفدهم رخدادهاي روبنا به سرعت تغيير کردند، ساختارهاي بنيادين اروپا، ساختارهاي جهمعيت شناختي، اجتماعي، اقتصادي و فکري در عمل ثابت مانده بود و اين سکوت و رکود ظاهري مکتب کلاسيسيسم را استوار کرده بود.

بر خلاف آن، در قرن هجدهم، در عمل همان زير ساختها و بنيانهاي عميق و نهان به جنبش در آمدند، در حالي که تا سالها بعد از مرگ لويي چهاردهم جريان رخدادها به نظر به کنذي گراييده بود. اين دوران شاهد تحولات بسيار در عرصه هاي اجتماعي، اقتصادي و جمعيتي و انديشه اي بود.

با اين حال، مباني فکري و انديشه اي انقلاب کبير فرانسه را نمي توان منحصر و محدود به آثار خلق شده در قرن هجدهم دانست. مسلم است که انديشه فلسفي انوار در طول مدتي کوتاه، پا به عرصه نمي گذارد و بايد در جستجوي ريشه ها و بنيانهايي بود که گاه ممکن است با خود انديشه متضاد به نظر برسند.

در حقيقت آن چه انديشه و فلسفه انقلاب کبير فرانسه ناميده مي شود، ريشه در ترديد و تجربه دارد. منظور از ترديد در اينجا شک و عدم و پذيرش پيش داوريها و باورهاي گذشته اند.

در قرون وسطي است که باورها و ذهنيتهاي پيشداورانه اي  مورد ترديد قرار مي گيرند يا زير سؤال مي روند که اساس و بنيان قراردادي جامعه را بنا نهاده بودند. در اين زمان است که نخستين جريانهاي منتقدانه به عرصه مي آيند. اين ترديد و شک و مخالفت با پيش داوريها از پايان قرون وسطي با جنبش انديشه اي لوتر و کالون و مخالفت با نگرش کاتوليک مصداق خود را در پروتستانتيسم يافت تا انديشه هاي فلسفي  را که سالها در کليسا و در دانشگاهها مورد بحث بودند، تشديد کند. در مباحث علمي هم، دانشمندان بنيان پيشداوريهاي علمي که بر فلسفه ارسطويي استوار بود، به لرزه در آوردند. اينان جسارت يافتند تا بسياري از مواردي را که قانون و غير قابل رد خوانده مي شد و کليساي کاتوليک توجيه علمي خود را در آنها مي يافت، مردود بدانند. در اين راه، بسياري از دانشمندان آزار شدند از آن جمله مي توان به جيوردانو برونو و گاليله اشاره کرد.

اين انديشه با وجود دانشمنداني چون نيوتن، بيکن و لاک مسيري تازه در پيش گرفت و جنبه تجربي يلفت. در حقيقت، فلسفه انوار، بر اساس ريشه ها، روند و پيامدهايش، پديده اي اروپايي محسوب مي شود؛ و آثار بزرگ قرن و عصر، از هر کشور و سرزمين اين قاره از جهان تنها در مجموعه کل آثار اروپايي اين جنبش ارزش ولاي خود را مي يابند.

مسلم است که هر انديشمندي نبوغ و ويژگيهاي خاص خود را دارد و متاثر از شرايط اجتماعي، سياسي و فرهنگي محيط پيرامون خود است. با اين حال شرايط و موقعيتهاي نزديک تاريخي اجتماعي مشترک در سراسر اروپا، موجب پيدايي مباحثاتي مي شوند که اروپاي عصر انوار تصوير نوين خود را در فضا و ذهنيت آن ترسيم مي کند.

هر چند جنبش انوار با اختلاف زماني و با قدري تقدم و تاخر به سرزمينهاي مختلف اروپا مي رسد، هدف آن در تمامي مناطق يکي است. جهاني که قرون پيشين ساخته بودند، انسان را تحت قيموميت قدرت و سنت قرار داده بود و براي بر پا ساختن ارزش انساني بايد نظامهايي را که او را محدود مي کرد، کنار گذاشته مي شدند. در اين هنگامه بايد بسياري از ساختارهاي اجتماعي، سياسي و فرهنگي در هم مي شکست؛ آنگاه براي به وجود آوردن جهاني جديد، ساختارها و مکانيسمهاي طبيعي و اجتماعي بنا مي شد و انسان در نظامي منطقي و قانونمند خود را باز مي يافت و آزادي و حق تعيين سرنوشت پيدا مي کرد.

در نظر فلاسفه با پذيرفتن حق آزادي براي انسان، عصري نو در تاريخ بشر آغاز شد، هرچند بسياري از اينان جسارت باور چنين ارتقاي انساني را نداشتند، چنانکه برخي نظير ولتر تا دم مرگ از بدبيني خويش دست برنداشتند. اما در اواخر قرن هجدهم تا اميدي و بد بيني، جاي خود را به اميد و خوش بيني داد و روندي واقعي را در تکريم تفکر و خرد پديد آورد.

افتخار عصر انوار در عمل همان اعلام و اظهار اصالت و ارزش انسان است که تنها در آزادي وي بارور خواهد شد.

در ميان فلاسفه قرن هجدهم تعداد اندکي دانشمند مخترع مي توان يافت و اصالت و نويي اين دوران را نمي توان در کشفيات علمي و اختراعات آن تعريف نمود و نماياند، آنچه اين عصر را از اعصار پيشين خود متمايز مي سازد، تلاشي است که در تغيير ذهنيت عمومي پديد آمد.

فلسفه انوار در صدد بود در نگرش و رفتار رواني و فکري جماعت روزافزون انسانها نفوذ کند و رفتارهاي انتقادي را در مقابل پيشداوريها قرار دهد و تفکري را ايجاد کند که سرچشمه و منشا استقلال  انديشه و تحليل عيني پديده هاي اجتماعي باشد که روشهاي علمي در پي آن بودند. بنابراين فلاسفه ابتدا به نشر عاميانه علوم همت ورزيدند تا ديدگاه نوين طبيعت و جهان را به مردم ارائه کنند. براي همين هدف آنان مي کوشيدند آثار و متون مفيد، روشن و دقيقي را از نظر محتوي و سبک بيافرينند، و به همين دليل است که سبک نوشتاري کلاسيک قرن هفدهم که بر وضوح و روشني تاکيدي تمام داشت، در قرن هجدهم تغييري چندان از خود نشان نداد.

از سويي متفکران اين دوره، گرايش  به اخلاق داشتند و مي خواستند انديشه خود را بر مبناي اصول و اساس منطقي و طبيعي ديدگاهشان از نيکي و سعادت بشري بنيان کنند و ارزشهاي سنتي  و مذهبي از پيش ساخته را ناديده بگيرند.

از طرف ديگر، انوار داراي گرايش به سياست و حاکميت قانون بودند و با شهامت تمام کوشيدند بناي سست سياسي کهن را با ذهنيت نوي نظامهايي مبتني بر قراردادهاي اجتماعي و وفاق خردمندانه شهروندان جايگزين سازند. جنبش آرام و صلح آميز انوار به تدريج تمامي سرزمينهاي اروپا را در نورديد و فلاسفه سراسر اروپا پيوند علمي جمعي را فراتر از مرزهاي سياسي و جغرافيايي ملي تجربه کردند و با يکديگر ارتباط برقرار کردند. در اين ميان خود نيز به سفر به گرد اروپا مي پرداختند. در هر سرزميني ماوايي مي يافتند و جهان وطني آرماني خود را در ابعادي اروپايي تجربه مي کردند.

تغيير ديدگاه و ذهنيت در متفکران با کشفيات علمي پس از رنسانس آغاز شد و شتاب گرفت. از کشفيات نظام کوپرنيکي تا دستاوردهاي فيزيکي و اختر شناسي گاليله و يا مطالعات علمي جيوردانو برونو، خلاصه همه يافته هاي علمي موجب تزلزل و سستي بنيان علمي و انديشه اي کليساي آن دوران شدند و مقامات کاتوليک رابه واکنش واداشت.

سنت گرايي کاتوليک که نمي توانست خود را با کشفيات علمي سازگار کند و انديشه خود را توجيه و از بنيان خود دفاع کند، هر نظريه علمي مخالف را حمله تلقي مي کرد و ناگزير از برخود با دانشمندان بود. برخورد خشن و ظالمانه کليسا چنان بود که جيوردانو برونو محکوم به مرگ شد و گاليله هم خود را در برابر دادگاه تفتيش عقايد يافت و تا آستانه مرگ پيش رفت. شايد اکنون براي ما در اين عصر که منظومه شمسي را امري بديهي مي دانيم، محاکمه دانشمندي چون گاليله به خاطر کشف اصول علمي اختر شناسي و  مرکزيت خورشيد و گردش زمين به دور خورشيد حيرت آور بنمايد، اما اين نظريات براي کليسا تنها پديده اي علمي نبود، بلکه تهاجم به تعليمات چند صد ساله کليسا محسوب مي شد. به همين خاطر دانشمندان حتي پس از رنسانس و پايان قرون وسطي خود را با خطر برخورد شديد کليسا مواجه مي ديدند.

آنچه بيش از هر چيز موجب بيم کليسا مي شد، طرح نظرياتي فلسفي با پشتوانه همين کشفيات علمي بود. انديشمنداني چون دکارت و بيکن به ارائه نظريه هاي فلسفي نو پرداختند و دکارت روش علمي را مطرح کرد که ديدگاههاي علمي بعدي از آن سرچشمه گرفتند و هر چند، گاه اخلاف فيلسوفش به او تاخته اند، اما نگرش کارتزين يا دکارتي را خردمندانه پي گرفتند.

اين رنسانس علمي را شايد بتوان در عبارت «کشف خرد و قدرت آن» خلاصه کرد. اين عبارت هر قدر مختصر بنمايد، گستره اي عظيم را در بر گرفته است و قابل درک است که چگونه اين ديدگاه آرماني توانسته است از انوار به بعد تمامي ابعاد زندگي نوع انسان را در همه جوانب خود تحت تاثير قرار دهد. متفکراني چون بيکن و گاليله و دکارت در مانده از انديشه اسکولاستيک و محدوديتهاي علمي کليسا، به تدريج علمي نوين را پايه ريختند و جنبشي آرام را پايه گذاري کردند که موجب پديداري عصر انوار و روشنگري و در پايان قرن هجدهم ظهور توفان انقلاب کبير فرانسه شد.

در مورد دوره گذار علمي از سنت به انديشه نوي علمي کندرسه در بخش هشتم کتاب خود  طرح تابلوي پيشرفتهاي ذهن انساني نقش سه متفکري را که در بالا از آنان ياد شد، اساسي مي يابد:

«سه مرد بزرگ، عبور اين دوره به دوره بعد را برجسته ساختند: بيکن، گاليله، دکارت.

بيکن روش حقيقي مطالعه و پژوهش در طبيعت و استفاده از سه ابزار مشاهده، تجربه و محاسبه را که طبيعت در اختيار انس ان نهاده است تا اسرارش را کشف کند، مطرح ساخت. او مي خواست فيلسوف تمام باورهاي پيش ساخته و حتي همه مفاهيمي را که بر اساس آنها آموزش ديده است کنار بگذارد، تا براي خود مجدداً ديدگاهي نو بسازد و در آن تنها بايد عقيده اي دقيق، مفاهيم درست حقايق مسلم يا با احتمال زياد را بپذيرد. اما بيکن که از بيشترين درجه نبوغ فلسفي برخوردار است، به تحقيقات علمي نپرداخته است. بسياري از فلاسفه، روش پژوهش وي را هر چند نمونه اي از آن به دست نمي دهد، تحسين کرده اند با آن که اين روش به خودي خود نتوانسته است، به تنهايي سير و روند علوم را تغيير دهد.

گاليله اين روشها را با کشفيات مفيد و درخشان خود غني ساخت و تکميل کرد؛ او با مثال کشفيات علمي خود ابزار رسيدن به شناخت قوانين طبيعي را با روشي مطمئن و بارور تعليم داد که به هيچ وجه اميد موفقيت را قرباني بيم سردرگمي نمي کند. گاليله اولين مکتب را پايه گذاشت که علوم را بدون تاثير خرافات ، پيشداوري يا جبر مقتدرانه پرورش مي داد. در اين مکتب هر ابزاري غير از تجربه و محاسبه با جديتي فلسفي کنار گذاشته مي شد. اما از آنجا که گاليله دامنه تحقيق خود را به علوم رياضي و فيزيک محدود مي کرد، نمي توانست جنبشي را که گويا همگان به انتظارش نشسته بودند به اذهان ارائه کند.

اين افتخار براي دکارت، فيلسوف نابغه و جسور، باقي ماند. دکارت با نبوغ علمي برجسته، گاليله را به بيکن پيوند داد و روشي براي يافتن و شناخت طبيعت از اين پيوند برپا کرد.

وي کاربرد اين روش را در قانون برخورد اجسام، يا در شاخه اي نوين از رياضيات يعني کاربرد جبر در هندسه تجربه کرد. دکارت مي خواست دامنه اين روش را به همه موضوعهايي که تفکر و ذهن انساني را به خود مشغول داشته مي کرد تعميم دهد : خدا، انسان، جهان همه يکي پس از ديگري موضوعات تفکر وي بودند. هر چند در علوم فيزيکي روش او کمتر از روش گاليله  از نظر علمي مطمئن بود، يا فلسفه عقليش کمتر از روش بيکن خردمندانه مي نمود، يا از آن که به خاطر محدود نکردن تخيل خود مورد سرزنش واقع شد که نتوانسته است طبيعت را تنها بر اساس تجربيات بشناسد، ...، مي توان اذعان داشت که حتي اشتباهات و خطاهاي علمي او خدمتي بزرگ به پيشرفت انسان بود. او بيش از همه رقباي خود توانست اذهان را به جنبش و حرکت وادارد. او به انسانها نشان داد بنيان اقتدار سنت را بلرزانند و تنها آنچه را خردشان مي پذيرد، قبول کنند.   فلاسفه راه جسارت و اشتياق در اکتشاف را از وي  به ارث بردند. دهن انسان هنوز آزاد نبود، ولي ديگر انسان متوجه شده بود که براي آزادي و آزاد بودن به وجود آمده است.

کساني که هنوز در خيال حفظ زنجيرهاي ذهن انسان بودند يا مي کوشيدند يوغهاي ديگري به آن بزنند، مجبور شدند بپذيرند که محدوديتها و زنجيرهاي فکر انسان در هم خواهند شکست.»

 

آزادي ذهن انسان موجب آزادي خود او مي شد و در جستجوي اين آزادي و يا تحديد آن متفکران، انديشمندان و نويسندگاني خوشبينانه يا با بدبيني به اظهار نظرات و ارائه آراي سياسي خود پرداختند.


+ نوشته شده در  ساعت 11:56 PM  توسط Armand Karimi Goudarzi  | 

عصر روشنگری و مبانی فکری انقلاب فرانسه 2- آرای سیاسی

 
آراي سياسي نويسندگان عصر انوار

 

 

 

در پايان قرن هفدهم، بوسوئه به عنوان نظريه پرداز مطلق گرايي و استبداد مطلق لويي چهاردهم، شهرت بسيار يافته بود و با انديشه نوي که در حال شکل گيري بود در تضاد قرار مي گرفت. از نظر بوسوئه، انسانها در زندگي اوليه طبيعي خود به خاطر امنيت جامعه خود، قدرت متعالي را به رهبر خود و اخلاف وي وا گذاشتند و از نظر سياسي جامعه را سازمان دادند. با اين سازمان نو در جامعه اوليه مردم حقوق خود را سلب کردند و تبعيت از شاهزاده يا "پرنس" خود را اختيار کردند. پس مردم بايد تابع ولي نعمت خود باشند حتي وقتي که اين يک از قدرت خود سؤ استفاده مي کند. از سوي ديگر، شاهزاده تنها در برابر خداوند پاسخگوي اعمال خود است.

چنان که مي بينيم نظريه مرتبه ظل الهي و حقوق الهي پادشاهان نزد بوسوئه افراط کامل را مي پيمايد و راديکالتر از پيروان اين انديشه در قرون پيشين و حتي قرون وسطي است. چنان که سن توماس با آن که مرتبه ظل الهي شاه را مي پذيرد، اما در برخي موارد براي مردمان حق انتخاب سياسي قايل است و حتي گاه عصيان مردم را توجيه مي کند. در مقابل توجيه استبداد لويي چهاردهم بر مبناي فکري و مذهبي، انوار و فلاسفه اي در قرن هجدهم به عرصه انديشه پاي گذاشتند، به گونه اي خستگي ناپذير واکنشهايي متنوع از خود نشان دادند.

 

در اين ميانه، فلسفه انوار نيز بيش از پيش خودنمايي مي کرد و مي کوشيد تمامي اذهان علمي را راهبري کند. در پايان قرن هفدهم يعني دوره کلاسيسيسم ، نزاعهاي ميان قدما و مدرنها موجب تسريع پديداري انديشه انوار شدند. قدما در حقيقت وابستگي تام خود را به انديشه، سبک ادبي و عوامل فرهنگي – اجتماعي سنتي ابراز مي کردند و مدرنها در پي تغيير اين عوامل بودند. هر چند کساني چون لابروير که از قدما محسوب مي شود با انتقادات و ديد طنزآميز خود به ديدگاه مدرنها نزديک شد. البته در اين نزاع اولين عامل مورد بحث ادبيات و عرصه ادبي بود.

با اين حال بسياري از ادباي آن دوره در هر يک از دو گروه، با حدت تمام مباحث سياسي را نيز داخل مکتوبات خود مي کردند و نبايد از ياد برد که نويسندگان و متفکران اين دوره يا در سمت مربي و آموزگار شاهزادگان و جوانان خانواده هاي وابسته به دربار سلطنتي بودند که بايد براي حکمراني و اختيار مسؤوليتهاي حکومتي آماده مي شدند و تعليم مي ديدند، يا اين که در زمره مستمري بگيران دربار بودند و آثار خود را به شاه و ملکه يا ساير بزرگان درباري تقديم مي کردند. با اين حال بر خلااف آن چه ممکن است به ذهن برسد، غالب آنها انديشه خود را پنهان نمي کردند و مي کوشيدند ثمره فکر . بررسي هاي خود را براي بهبود يا اصلاح در اختيار دربار قرار دهند.

عصر انوار در عقايد  و آراي سياسي و اجتماعي بسيار غني است. تقريباً تمامي نويسندگان اين دوران درباره سازمان اجتماعي جوامع، ضرورت اصلاحات، قدرت و توزيع ثروت و مضامين متعدد سياسي اظهار نظر کرده اند.

مسلم است که ديدگاهها و جهان بيني انوار و فيلسوفان اين دوره، ثمره يک تخيل ناگهاني و رويايي يک شبه و پديده اي تصادفي نيست: فلسفه انوار پاسخي به انتظارات طبقات متوسط جامعه و در حقيقت طبقه بورژوازي فعالي است که از تواناييها و مسؤوليتهاي اقتصادي و اجتماعي خود آگاه است و مي خواهد مانعي را که جامعه سنتي پيش رويش برپا کرده است، کنار بزند.

اينان در پي جامعه اي نو هستند تا نقش طبقه اي را که شکل گرفته است،  باز شناسد؛ طبقه اي که به تدريج امکانات و موقعيتهاي اقتصادي را گرد خود آورده و به بالندگي اقتصادي و اجتماعي خود واقف است. تصادفي نيت که خاستگاه بسياري از انديشمندان و نويسندگان قرن هجدهم،  نظير ديدرو، ولتر، بومارشه و سايرين، بورژوازي تجاري و اداري است.

 

در اواسط قرن هجدهم، بخشهاي مولد اقتصادي به ويژه تجاري در اختيار اين طبق بود و مي کوشيد برتري اجتماعي و سياسي خود را نيز از طريق آثار خود به اثبات برساند.

 فيلسوف عصر انوار

در حقيقت، فلاسفه اين عصر خود را به سلاح برتري علمي مجهز مي دانست و فيلسوف نزد متفکران آن دوره معادل دانشمند بود: فونتونل در مباحث ستاره شناسي و نجوم مکرراً از واژه فيلسوف بهره مي گيرد، وونارگ هم مدرنها را بهتري فلاسفه مي داند چرا که اينان از دانش بيشتري برخوردارند. دالامبر هم فلسفه را نهايت تکامل انساني مي داند که شامل تمامي علوم مثبت گرا به ويژه علوم طبيعي مي شود : "فلسفه برپايه مشاهده است و در تضاد با ذهنيت سيستم از پيش ساخته طبيعت است". نزد ديدرو هم چنين تعريفي را مي توان بازيافت که  "ذهن فلسفي ذهنيتي بر مبناي مشاهده و دقت نظر است".

روسو در فضاي روانشناختي نوشته هاي خود عقلا و فضلا را دانشمنداني مي بيند در صدد تطبيق روشهاي علمي با اصول و مسايل اخلاقي. هر چند بايد ابراز داشت اخلاق در نظر فلاسفه قرن هجدهم شامل تمامي مباحث و مضامين غير فيزيکي از جمله سياست، جامعه و دين و مذهب مي شود. در جاي ديگر نيز روسو فيلسوف واقعي در جستجوي دانش را متعهد به بررسي و مطالعه طبيعت مي داند. تنها در پايان قرن است که کندرسه فلسفه را از علم متمايز مي داند. پس انوار، دانشمنداني هستند که در کشفيات، بررسيها و مطالعات خود در تمامي زمينه هاي علمي ، با استفاده از انوار طبيعي و نه انوار ماورا طبيعت، درپي ارائه جايگاه حقيقي اجتماعي به انسان نوين هستند که شايسته دنياي نو و مدرن باشدو اينان علم را براي همه مي خواهند. به همين دليل است که اولين کوشش هايشان در تعريف علم و مسايل علمي به زباني ملي و عامه فهم است. اثر اساسي قرن هجدهم، همان دائره المعارف است که در عمل 130 فيلسوف دانشمند در تاليف هفده جلد آن در طول بيست سال مشارکت کردند و با وجود ممنوعيت انتشار و فروش آن در کشور فرانسه براي سالهاي متمادي، به نشر علم و دانش در سطح جامعه پرداختند و در اين ميان در بسياري از مقاله هاي دائره المعارف به نشر انديشه هاي روشنگرانه خود پرداختند. بنا بر همين نقش پژوهشگران اين دوره تاريخي دائره المعارف را مانيفست انوار مي دانند و فيلسوف با ابراز انديشه خود، از محدوده نظريه پردازي خارج مي شود تا پا به ميدان زندگي اجتماعي و سياسي بگذارد.


ژان ژاک روسو

مونتسکيو، فيلسوف و دانشمند را تاريخ دان و سياستمدار مي خواهد زيرا  اوست که در پي روح اخلاق و آيينهاي ملتها است و  «روح قوانين» را مي شناسد. با همين ديدگاه، از مظر ديدرو، فيلسوف به جامعه عشق مي ورزد و انسان شريفي است که در پي مفيد بودن است. در چشم ولتر فيلسوفمبارزي پيشرو است. با اين ذهنيت شايد بتوان فيلسوف را مبارزي با انديشه روشن دانست که از نخيگان است و براي رساندن جامعه به تمدن مي کوشد.



شارل مونتسکیو

فيلسوف قرن هجدهم همان اصيل زاده کلاسيک قرن هفدهم است که مباحثات علمي، اجتماعي و سياسي را جايگزين مباحثات ادبي و روانشناختي کرده است.

با توجه به روش علمي، اهداف سياسي و نيز اجتماعي انوار مي توان در آرا و عقايد انوار، سه ذهنيت علمي، انتقادي براي پرداختن به دلمشغوليهاي سياسي و تاريخي و در نهايت ذهنيت مدني را براي ساختن جامعه اي نوين مطرح نمود.

+ نوشته شده در  ساعت 11:50 PM  توسط Armand Karimi Goudarzi  | 

عصر روشنگری و مبانی فکری انقلاب فرانسه 3- آرای سیاسی، ذهنیت علمی

 

آراي سياسي : ذهنيت علمي

 

 

1 - ذهنيت علمي

همانگونه که پيشتر ذکر شد، تاثير دکارت و بيکن بر قرن هجدهم بسيار زياد بود. يکي خردگرايي و ديگري روش تجربي را مطرح کرده بودند. وانگهي ميان اين دو روش و نگرش تضاد و برخوردي به چشم نمي خورد: خرد راهبر تجربه است و ناتوانيهايش را مي پوشاند. همان طور که ديدرو نيز مي گويد، هر دو ابزار تحقيق نيازمند روشي در ارئه خود هستند که در تکميل مجموعه آگاهيهاي انسان مشارکت کنند. دائره المعارف هم از همين ذهنيت منشا مي گيرد و ابتکار نوين قرن انوار را پديد مي آورد.

1-1-          خرد گرايي

خرد، نخستين پرچم دانشمندي نظير کندرسه است و بسياري از فلاسفه در عمل پيش از هر چيز از آن سلاحي براي طرد و اضمحلال گذشته سنتي  و کنار نهادن پيشداوريها ، خرافات و عصبيت مي سازند. گاه هم خرد را بر ضد مذهب و سلوک عرفاني و به يک کلام، ماورا طبيعت به کار مي گيرند. 

بل و فونتونل به پيش گوييها مي تازند. مونتسکيو و ولتر هم داستانهاي مسيحيت را فقير و ناچيز مي شمرند که از منطق و عقل سليم مورد نظر انوار فاصله دارند. از نظر روسو انسانها هنگامي که از منطق بي بهره اند، درنده اند. ولتر هم در تهاجم به عصبيت از عقل سليم و خرد بهره مي گيرد.

البته قرن هجدهم را نمي شود عصري ضد مذهبي دانست؛ نادرند کساني که معتقد به خدا نباشند، اما بدون توجه به احساسات مذهبي روسو، مي توان گفت که مذهب فيلسوفها باور به خدا، از راه خرد است. دعاها و مناجات فلاسفه چنان است که آيينها و رسوم مذهبي را طرد مي کنند. دوست داشتن انسانها، عشق به خداوند است. وظايف انسان نسبت به خانواده و جامعه همان وظايف مذهبي است. بدين سان فلاسفه، مذهبي را پيشه کردند که هدفش دست يابي به اخلاقي غير مذهبي بود. اما اين موجب نمي شد که آنان موجوديت خداوند را که مونتسکيو خردمندانه به ضرورت آن معتقد بود منکر شوند. تسامح نتيجه منطقي اين سيستم و نظام فکري است.

خرد اما، تنها يک اسلحه نيست، يک ابزار هم هست؛ خرد باوري انساني به خداوند را مهيا مي کند اما هر اعتقاد فرا انساني غير مذهبي را کنار مي گذارد. سيستمهاي فکري متعددي را بر پا مي کند. فلاسفه با استفاده از خرد به تشريح علمي پديده ها مي پردازند. بوفون، تاريخ طبيعي و ادوار طبيعت؛ کندرسه، ده دوران از دانسته هاي انساني؛ و روسو گفتار خود در باره نابرابري و بسيار ديگر انديشمندان اين دوره آثار علمي خود را بر اساس خرد و با همين اشتياق فلسفي خلق کردند.

با اين همه نظريه هاي کاملاً خردمندانه به ندرت به چشم مي خورند: روش تجربي، فضاي سياسي و انساني واقعيتها و احتياطهاي خود را به فلاسفه ارائه مي کنند. در اين ميان روسو ر کاملاً آزادانه به ساختارهاي ذهني و فکري مي پردازد : به ويژه قرارداد اجتماعي را مي توان مدرکي بر اين مدعا دانست. در اين اثر، مي توان نوعي ذهنيت انقلابي را مشاهده کرد که غير از خرد ، سرشار از نوعي احساسات انساني است.

اين خرد گرايي که ذهنيت انقلابي را پديد مي آورد، از سوي ديگر ذهن نقادانه طنزآميز، نسبيت گرايي و انديشه پيشرفت و تمدن را موجب شد.

2-1- روش تجربي

مشاهده و تجربه روشمند شيفتگان را برانگيخت و طبيعت، فلاسفه را به ثبات و اطمينان ذهني رساند. همه نويسندگان به اطمينان تجربي شورانگيزي رسيدند که با آنا به بررسي، مطالعه و خلق آثار خود پرداختند. با بکار گيري روش فلسفي، انوار به تعريف شرايط علمي ضروري مي پردازند يا شکي روشمند و علمي مي پرورند. مونتسکيو علي رغم گرايشش به تاريخ، از همان نخستين کلمات  روح القوانين مطالعاتش را بر حسب قانونهاي طبيعي بنيان مي کند و در روابط منتج از مطالعات تجربي خود به تاثيرات آب و هوا و زمين در رفتارهاي سياسي مي رسد. پروژه دائره المعارف طبيعتاً بايد به پيشواز علوم تجربي مي رود. دالامبر به روشني اعلام مي دارد که اصالت قرن هجدهم ، در علوم متکي به واقعيتها و رخدادها است و همان گونه که ديديم ديدرو ذهنيت فلسفي را با مشاهده و دقت بدون پيشداوري و تعجيل تعريف مي کند. مشاهده با استفاده از تجربه، ماوار طبيعت را از سکه مي اندازد و در خلسه خود در طبيعت، تمامي هوشياري خود را به کار مي گيرد و طبيعت را سرچشمه و منشا بالنده ي تمام حقايق مي داند*. روسو هم طبيعت و تجربه را بنيان روش تعليم و تربيت خود قرار مي دهد تا همانگونه که تجربه با مشاهده به تعليم کودکان مي پردازداحساسات نيز از طبيعت بارور شوند.

از نظر کندرسه که به دانسته هاي انسان مي پردازد و گاليله را يکي از پيش کسوتان و راهنمايان اصلي قرن هجدهم مي داند*، از باور صرف به واقعيت خارجي، به واقعه قابل تنظيم و محسوس، به فلسفه حقيقي شناختي مي رسيم که متکي بر حواس است*. اين فلسفه که روسو معترض به آن است، تنها ذهنيتي است که مي تواند به نيازهاي انديشه اي قرن پاسخ دهد و اغلب نويسندگان عصر روشنگري هم از آن استفاده مي کنند.

نهايت جنبش تجربي قرن هجدهم ماترياليسم و مادي گرايي ديدرو است که با خداباوري خردمندانه ديگر فلاسفه متضاد مي افتد.


 


دنی دیدرو

3-1- ذهنيت دائره المعارفي

کنجکاوي يار و همراه هميشگي خرد و تجربه است. فيلسوف قرن هجدهم يک متخصص نيست، بلکه عالمي همه چيز دان است که به دانستن هر چيزي علاقه مند است و در باره هر چيزي نظر خود را ابراز مي کند.



برنار لوبویه دو فونتونل

براي پي بردن به فعاليت ذهني خستگي ناپذير و گسترده انوار ، کافي است به عناوين آثار هر يک از فلاسفه

براي پي بردن به فعاليت ذهني خستگي ناپذير و گسترده انوار ، کافي است به عناوين آثار هر يک از فلاسفه توجه شود. فونتونل، ولتر، ديدرو، و به ويژه روسو و بسياري ديگر از انديشمندان در آثار مختلف خود به تمامي موضوعات پرداخته اند : ادبيات، فلسفه، سياست، علوم، مسايل اقتصادي، هنري و غيره.  اينان براي پرداختن به اين موضوعها شکلهاي مختلفي را هم از رساله ها و مقالات تا انواع ادبي، بر گزيده اند: حتي شعر، رمان، کمدي، تراژدي هم هدفي فلسفي را در برداشتند. همه اين نويسندگان چنان که در قرون گذشته هم رسم بود چند گونه نويس يا پلي گراف بودند. هر چند به نظر مي رسد که اين گستردگي موضوعي بايد تمرکز و عمق آثار اين دوران را از ميان ببرد. بايد اذعان داشت که فعاليت ذهني و خلاقانه فلاسفه در عين گستردگي دائره المعارفي از تمرکزي شايان برخوردار بوده است. هر يک از فلاسفه، در حقيقت، در اثر کليدي زندگي خود به دقت و وسواسي عالمانه به شاخه اي پرداختند و بر دانش بشري  افزودند. مونتسکيو در روح القوانين، بوفون در تاريخ طبيعي، بل با فرهنگ تاريخي بر مضمون اصلي فلسفه خود متمرکز شدند.

اما بايد دانست که آيا جاه طلبي و انگيزه خلق آثار فلسفي توانست ارزش علمي آن را تضمين کند؟ بدون شک تلاش علمي و فني مؤلفان بسيار ارجمند بوده است و جداول و طرحهاي دائره المعارف و مقالات مستند و مستدل آن با دقتي تمام تدوين شده اند. اما تنها اين جنبه از کار فلاسفه به ويژه مؤلفان دائره المعارف موجب ارزش کم نظير ايشان و آثارشان نشده است. تلاش انوار قبل از هر چيز در دسترس عامه قرار دادن علوم است : فونتونل اولين کسي است که به اين نقش پي مي برد. بعدها دالامبر به تجليل وي مي پردازد*. ديدگاه ولتر و ديدرو را در نگارش مداخلي با ارزش فرعي و ثانويه مي توان در متن دائره المعارف بازيافت.

عصر انوار هنگامه آن است که ادبيات با زمينه هاي نو آشنا و غني شود: ولتر، تاريخ؛ مونتسکيو، سياست؛ بوفون، تاريخ طبيعي را از خشکي علمي آزاد مي کنند و با ادبيات در مي آميزند و با سبکهاي ادبي مي آرايند. با فزايش عدد «دانشمندان حقيقي» و گستردگي و غناي علمي، دامنه ادبيات هم موجب رشد و افزايش «علاقه مندان به علم و روشن انديشي» شد.

در بررسي و تجزيه و تحليل ذهنيت علمي قرن هجدهم بايد توجه داشت که انوار بيشتر در پي اين بودند که دانسته هاي پيشين بشري را در اختيار همکان قرار دهند و براي آنان اين مساله مهم تر از کشفيات علمي جديد بود. عامه سازي، تطابق و تعليم و آموزش علوم هدف اصلي و اساسي آنها را مي ساخت. تطابق دانسته ها و علوم با واقعيتهاي ملموس قرن، و تعليم همه مردمان با قراردادن علوم و آگاهيها در اختيار آنها گامهاي اصلي علمي دانشمندان اين دوره را  تشکيل مي داد. در سبک نگارشي روشن، عيني و واضح مؤلفان اين عصر کوشش براي رسيدن به اين هدف اصلي به چشم مي خورد، و شايد همين انگيزه پاسخ به اين سؤال باشد که جرا قرن هجدهم فرانسه بيش از هر چيز قرن نثر و و آثار منثور در ادبيات فرانسه است.

+ نوشته شده در  ساعت 11:49 PM  توسط Armand Karimi Goudarzi  | 

عصر روشنگری و مبانی فکری انقلاب فرانسه 4- آرای سیاسی، ذهن انتقادی


 

 

آراي سياسي :‌ ذهن انتقادي

 

 

 

1-                       ذهن انتقادي

برخورد انتقادي انوار با جامعه بيش از هر چيز با نگاه طنز و هجو به سنن، رسوم و نهادهاي جامعه کهن و نيز افراد و شخصيتها آغاز مي شود. در عين حال علاقه به تاريخ، طرح نسبيت را موجب مي شود، در نهايت هجو و تاريخ همراه مي شوند و محرکي براي پديد آمدن مباحثات اقتصادي، سياسي و اجتماعي مي شوند.

1-2- هجو

در هيچ کدام از ادوار و قرون پيش از اين، دامنه هجو و طنز در فرانسه چنين وسعتي نيافته بود. در عمل، هجو، ميراث مکتوب کلاسيسيسم است و چنان که پيشتر هم ذکر شد، در پايان قرن هفدهم لابروير در کتاب خصوصيات خود به هجو جامعه فرانسه لويي چهاردهم مي پردازد. با اين حال اوج هجو اجتماعي و سياسي را مي توان در قرن هجدهم مشاهده نمود. مساله در اين است که از اين پس متفکر و نويسنده قرن هجدهم مشاهده نمود. مساله در اين که از اين پس متفکر و نويسنده قرن هجدهم به همه چيز به ويژه مذهب و جامعه کهن هجوم مي برد.

هجو اين دوره، در شکل بسيار ساده است و سبکي کنايه آميز دارد و آميخته به طنز است. مونتسکيو با خلق نامه هاي ايراني نونه و الگوي اين گونه مکاتبات را در اختيار هم عصران خود قرار مي دهد و حتي در برخي قسمتهاي روح القوانين که به عنوان يک اثر جدي شناخته مي شود، گاهي اثر نوشته اش را با چاشني طنز افزايش مي دهد. به ويژه هنگامي که به برده داري و يا مفتشان انکيزيسيون مي پردازد.

نزد ولتر هجو را به وفور مي توان يافت : از مکاتبات وي که سرشار از کاريکاتورها و حکايات طنز آميز است تا آثاري چون کانديد،  زاديگ و اشعار هجو آلودي که در عمل به سلاح ولتر مبدل مي شوند.

روسو و ديدرو هم هر چند جدي تر مي نمايند، اين گونه و نوع ادبي را ناديده نگذاشته اند و گاه در نوشته هاي خود از هجو و طنز بهره گرفته اند.

موضوع و هدف مکتوبات هجوآميز متعدد و متنوعند. هجو مذهب کاتوليک شايد يکي از موارد جديد در ادبيات باشد که در اين دوره خود را نمايان مي سازد. اين گونه بيشتر به ولتريانيسم يا هجو ولتري معروف است که خصيصه اصلي آن جسارت در بي حرمتي به نهادهاي کاتوليکي است.

هجو اجتماعي در ابتدا به نوعي در تناقض با شخصيت و خاستگاه نويسندگان قرار مي گيرد که در طبقات بالاي جامعه فرانسه رفت و آمد بسيار دارند و در سالنهاي ادبي «مد» آن روز مورد توجه همگان هستند. وانگهي، گاه از قرن آهن روزگار خود اظهار رضايت مي کنند و اخلاق  لوکس را مورد ستايش قرار مي دهند (ديدرو)  و يا ادوار پيشين و بربريت را مورد حمله قرار مي دهند تا جامعه خود را برجسته سازند. ليکن بايد توجه نمود که همه اين ستايشها از جامعه قرن هجدهم ، در اعتقاد انوار به توسعه و پيشرفت ريشه دارد و در عمل اينانا با ستايش امروز نگاه به فردا دارند. اما درجامعه معاصر خود بيش از پيش هم در پي و در جست و جوي معايب و نواقص جامعه و نظام سياسي آن هستند.

گاه انوار به مسايلي روبنايي و ظاهري مي پردازند که در حقيقت در پس چهره خود نواقص و معايبي عميق تر را در بردارند. هيچکسي به اندازه اين اعضاي برجسته و نخبه جامعه نتوانسته است بيهودگي و ناآگاهي جامعه را عيان کند. گاه آنان بيشتر به خود جامعه و مسايل متنابه به آن مي پردازند : سياستمداران و حکمرانان، اشراف، صومعه ها و مقامات کاتوليک، بيهودگي ادبي، ناداني و جهالت مسؤولان اداري جامعه، و موارد بسيار ديگر.

گاه هم با هجو کردن جامعه خود به معايب اساسي بشر مي پردازند و پستي، خود پسندي و دورويي (ديدرو)، فساد، خشونت و توفيق شر (روسو) را به نقد مي کشند. ترسيم نقش شر اجتماعي موجب مردم گريزي مي شود که به خصوص نزد روسو عيان و معروف است.

نتيجه و هدف اين انتقادها مطلوب سازي و ايدآل شمردن اخلاق انسان اوليه و تمدنهاي پدر سالر اوليه و به وجود  آمدن انديشه فضيلت انسان نو است.

 

2-2- علاقه به تاريخ و بررسيهاي تاريخي

کنجکاوي که موجب پيدايي ذهن دائره المعارف انوار شد، از سويي ديگر شور بررسي تاريخي را بر انگيخت. همه فلاسفه به بررسي وقايع نگاريها، خاطرات و سفرنامه ها مي پرداختند و با استفاده از اين اطلاعات گاه فرضي و گاه ثابت شده، مي کوشيدند نظريات و مباحثات خود را زينت بخشند. اما در کنار جماعت دوستدار تاريخ مي توان به دو تاريخ دان حقيقي اشاره کرد. مونتسکيو و ولتر، هر دو مدعي نگارش و طرح فلسفه تاريخ با دو ديدگاه متفاوتند.

مونتسکيو در صدد تعريف علل و دلايل رخدادهاي تاريخي است. کتاب  توجهات به دلايل بزرگي روميها و انحطاطشان همين هدف را دنبال مي کند. مونتسکيو با بررسي تاريخ روم و تقسيم آن به دو دوره روشن بزرگي و انحطاط مي کوشد ويژگي تاريخي ملل ديگر را نمايان کند: آتن، برن، دانمارک؛ و به اين ترتيب به طور طبيعي ، راه تاريخ به سياست مي رسد :  توجهات شامل اندرزهايي بر هماهنگي حکومت است و  روح القوانين سرشار از نمونه هاي تاريخي نظير پتر کبير، کرامول، آتن، کاتاژ و ... است. از نظر مونتسکيو تاريخ منبع و زرادخانه قانونگذار است.

علل عمومي ، اخلاقي يا مادي وجود دارند که در هر حکومت پادشاهي در کنش هستند، آن را پرورش مي دهند، آن را حفظ مي کنند يا به پيش مي برند. همه وقايع تصادفي در سلطه و وابسته به اين علل هستند. اگر واقعه تصادفي يک نبرد، يعني يک علت خاص موجب ويراني يک حکومت شود، يک علت کلي وجود داشته است که موجبات نابودي حکومت در تنها يک نبرد را فراهم آورده است. در يک کلام، رفتار اصلي با خود تمامي وقايع خاص را در پي دارد.

اما ولتر به ندرت در جستجوي علت است و در مکتوبات تاريخي خود، پس از صفحات بسيار تاريخ روايي و دراماتيک مي خواهد «روح و رسوم» ملل را تعريف کند و در اين راه به تمجيد تسامح و پيشرفت مي پردازد. نمونه اين مساله را مي توان در قرن لويي چهاردهم ديد. ولتر تلاش مي کند با ترسيم تمدنهاي گذشته ذهن انسان را «روشن» کند. اگر اثر تاريخي مونتسکيو را بتوان روح القوانين دانست، نزد ولتر اين اثر فرهنگ فلسفي است. از نظر ولتر ، تاريخ بايد در خدمت تعليم و آموزش اجتماعي انسان شريف باشد.

در هر حال، حتي باوجود اين اختلاف نظر، دو متفکر در يک نکته به هم مي رسند و اتفاق نظر مي يابند و آن نسبيت است. هر چند پيش از آن دانشمنداني نظير بل و فونتونل به نقش نسبي بودن در علوم پرداخته بودند، مونتسکيو به اين نظر شکلي مثبت گرا اعطا کرد و نشان داد که قوانين در کشور به مجموعه نيروهاي متغيري وابسته اند و بايد با شرايط و موقعيتها مطابقت داشته باشند. ولتر هم براي رسيدن به نتايجي در توجيه تسامح و احتياط قضايي از همين عقايد بهره مي گيرد. ذهن کاربردي او غالباً مفاهيمي چون نسبيت و پراگماتيسم فلسفي را در هم مي آميزد.

3-2- سياست

کندرسه، فلاسفه را در فعاليت شديد سياسي نشان مي دهد:

«در انگلستان، کالينز و بولينگبرگ، در فرانسه، بل فونتونل، ولتر، مونتسکيو، و مکاتب شکل گرفته به همت اين بزرگمردان، در راه حقيقت مبارزه کردند و از سلاحي استفاده کردن که فصاحت، فلسفه، طنز و ذوق ادبي مي توانند براي خرد مهيا سازند؛ همه انواع، همه  اشکال ادبي را از مضحکه تا متون اندوه بار، از گردآوري مجموعه هاي علمي و گسترده تا رمان يا اشعار طنزآميز روز، به کار گرفتند، و حقيقت را باپوششي نازک پوشاندند که چشمان ضعيف را نيازارد و در عين حال شادي و لطف کشف حقيقت را نيز به ارمغان آورد. گاه ماهرانه پيش داوريها را نواختند تا ضربه هايي کاريشان بزنند، گاه دشمن خرد را تسلي دادند و چنان تظاهر کردند که گويا مذهب نيم نسامحي و از سياست نيم آزادي مي طلبند. گاه حکومت مستبد در نبردش با پوچي مقامات کليسا ساختند و گاه با کليسا در نبرد با استبداد همراه شدند، و با اصول خود  به هر دو هجوم بردند... گاه به دوستان آزادي آموختند که خرافاتي که چون سپري استبداد را مي پوشاند و بايد اولين قرباني براي نابود کردن باشد، اولين زنجيري که بايد در هم شکست. گا ه به مستبدان نشان دادند که خرافات دشمن حقيقي قدرت و اقتدار آنها است ... اما هرگز از ابراز و معرفي استقلال خرد، آزادي نوشتار و بيان به عنوان حق و رستگاري نوع بشر دست برنداشتند. با نيرويي خستگي ناپذير بر ضد همه جنايات عصبيت و استبداد برخاستند و در مذهب، حکومت، رسوم، قوانين به آنچه رنگي از ظلم و سختي و بربريت داشت تاختند، و به نام طبيعت از شاهان، جنگجويان، قضات، کشيشان خواستند تا به خون انسانها احترام کنند و آنها را به خاطر خوني که به خاطر سياست يا بي تفاوتي شان در جنگها يا دسيسه هايشان ريخته مي شد، مورد عتاب قراردادند. در نهايت شعار جنگ آنان، خرد و تسامح و انسانيت بود.»

انوار طنز را با تاريخ و بررسيهاي تاريخي در آميختند، تفکرات و عقايد اجتماعي و اقتصادي را به ادبيات وارد کردند و سياست هم با اين دو به ويژه با اقتصاد پيوند و قرابتي نزديک يافت.

در همين قرن هجدهم و پيش از مارکس و انگلس، ديدرو وفاق و جدايي ناپذيري اقتصاد و سياست را طرح مي کند.  (مدخل لوکس  در دائره المعارف)

اما انوار تنها در مسايل اقتصادي به عقايد کلي اکتفا نمي کنند. از هر سو ذهنيت اصلاحات سر بر مي آورد، جنبش فلسفي انوار اقتصاد دانان بسياري را در خود دارد که برجسته ترين آنها تورگو است : تورگو، اقتصاد سياسي را پايه مي ريزد، عوامل و عناصر آن را مطالعه مي کند و به نظريه ليبراليسم اقتصادي مي رسد. ولتر علي رغم سختگيريهايش با فيزيوکراتها در اين تلاش وي را پشتيباني مي کند، و در عين حال مانند مونتسکيو، همواره معايب و نواقص نظام اداري و قانوني  فرانسه را مورد حمله قرار مي دهد.

ديدرو در مدخلهاي گوناگون دائره المعارف، عوامل مختلفي از حکومت ايده آل را معرفي مي کند. کندرسه هم پيشرفت را در سازماندهي خرمندانه صنعت مي بيند.

بي هيچ قرباني، ابزار حفظ سرمايه و اقتصاد به دنبال هنر در راه پيشرفت مي افتد و شکل جديدي از توليد را ممکن مي سازد.

به اين ترتيب، نه تنها از يک ميزان زمين مي توان افراد بيشتري را غذا داد بلکه هر يک از اين افراد با زحمت کمتر، توليد بيشتري دارند و راحت تر و بهتر نيازهايشان را بر آورده مي سازند.

در عمل انديشه اصلاحات به اساس نظام سياسي فرانسه مي تازد و راه حلهاي سياسي متعددي را مطرح مي کند. براي برخي چون مونتسکيو شر از قدرت سلطنتي مطلقه است که هيچ تعادلي در آن مشاهده نمي شود. پس استبداد به نقد مي کشدود و دموکراسي مورد ستايش قرار مي دهد. هر چند حکومتي سلطنتي و مشروطه را بر ساير انواع حکومتي ارجح مي داند.  تعادل در طبقات اجتماعي، ميانه روي حکومت تا ايجاد هماهنگي ميان قوانين و طبيعت بشر ضروري است و حکومت انگلستان نمونه اين تعادل است.

از نظر بسياري هم، شر از ناداني و جهالت در قدرت سلطنتي سرچشمه مي گيرد. استبداد مطلقه هنگامي که بر وظابف و تکاليف خود آگاهي داشته باشد،ديگر نمي تواند موجب جنايات و معايب سياسي و اجتماعي شود. از اين نوع تفکر، انديشه لستبداد روشنگرانه نتيجه مي شود که نزد ولتر، مارمونتل و ديدرو مشاهده مي شود. ديدرو شعار سياسي خود را مطرح مي کند : «چقدر خلقها سعادتمند خواهند بود هنگامي که شاهان فيلسوف باشند يا فيلسوفان پادشاه.»

براي برخي هم مانند روسو، ريشه بدي در جامعه است و بايد ترکيب جامعه را دگرگون ساخت. اين چنين است که او انسان وحشي خوب اوليه ، به دور از جامعه يا به عبارتي دور از تباهي و فساد، را تکريم مي کند.

4-2- انسان گرايي تسامح

ذهنيت علمي و ديد سياسي انتقادي فلاسفه، انديشه انوار را بارورمي ساخت و اين باوررا به مردمان مي داد که هر چه انسانها روشن تر باشند نه تنها به علم که به سعادت نيز دست مي يابند. هدف غايي که دائره المعارف ديدرو در صدد القاي آن است جز اين نيست. هولباخ پيروزي تمدن عالمانه را يک اخلاق مي بيند. ولتر اعلام مي دارد که جهل و ناداني موجب به وجود آمدن جانيان و مجرمان است. بنا بر اين آرمان تاريخي فلسفه انوار، در انديشه و عقيده پيشرفت خلاصه است و اگر انوار به مدح تمدن مي نشينند و اگر ادبيات را ستايش مي کنند، در آن نمونه اي از سعادت و زيبايي فلسفي را باز مي يابند.

فلاسفه و انوار وظيفه خود را بهبود سرنوشت هم نوعان مي بينند و در اين راه تنها به سياست نمي انديشند. هدف آنها متعالي تر از روش حکومت و حکمراني است. حتي شايد بي هيچ نظريه و تئوري خاص سياسي به جستجوي پاسخي به نياز انساني و مدني خود و هم عصرانشان هستند تا  در عصر انوار و روشنگري خشونت و عصبيت را ناپديد کنند و از ميان بردارند. بل هدف اصلي را در فرهنگ تاريخي و انتقادي خود اعلام کرده است : « تسامح براي همه مسيحيان از هر مذهبي، براي مسلمانان، يهوديان و نيز براي فيلسوفان». مونتسکيو برده داري و تفتيش عقايد را محکوم مي کند، ديدرو نشان مي دهد که فيلسوف کامل نمي شود مگر قلبش را در برابر رنجهاي انسان بگشايد. تورگو فرياد ولايات گرسنه را مي شنود. مارمونتل واعظانه از تسامح مي گويد و ولتر در نهايت به قهرمان رنجديده ها مبدل مي شود و خستگي ناپذيرانه انديشه تسامح و انسانيت را ترويج مي دهد و نيز داوريهاي سؤ قضات را نقادانه بررسي و افشا مي کند. اعلاميه حقوق بشر و شهروند به درستي نتيجه فعاليتها و انديشه هاي انسان دوستانه و انسان گرايانه و تسامح جويانه همين فلاسفه است.

همين احساسات انساني فلاسفه را مردمي تر مي کند. اينان با طرح خردگرايي، خلق فلسفه اي علمي و تکريم علوم و ارائه به مردمان، با پرداختن به تاريخ و نشر انديشه انوار تمدن بايد منطقاً در راه ساختن آينده اي گام بر دارند که ايده آل را جايگزين سنت کند.

2-           اصول  انقلابي

جامعه فرانسه قرن هجدهم، فلاسفه و به ويژه روسو را راضي نمي کند، فيلسوف خالق قرارداد اجتماعي و اميل جايگاهي براي خود و انسان شريف در ميان جامعه نمي يابد. پس به لاک مردم گريزي مي خزد، البته نه براي آن که مردمان را حقير مي شمارد يا از آنان بيزاري جويد، بلکه آنان را متعالي تر مي خواهد. با اين احساس او ديگر تنها به نقد جزئيات و نواقص روبنايي اکتفا نمي کند و به بنيانهاي اصلي جامعه مي تازد.

 

جامعه از خشونت و زورگويي بهره مي کيرد : نا برابريهاي طبيعي جاي خود را به نابرابريهاي اجتماعي و سياسي داده اند و سرچشمه شر از همين جا است. روسو قرارداد اجتماعي  واقعي را در برابر چنين جامعه اي قرار مي دهد. قرارداد اجتماعي که نه اشراف زادگي موروثي را مي پذيرد و نه رهبري از پيش تعيين شده را، تنها نظام درست، پس دموکراسي کلي و عمومي است؛ و قرارداد و پيمان، نمايش اراده عمومي است: رهبري مردم انتقال ناپذير است. قانون هاي مدني بايد داراي قدرت و لزوم اجرايي چون قوانين طبيعي باشد  و در نهايت نظام بايد بر اساس اصل بزرگ برابري اداره شود: برابري در آموزش، در کار و در برابر قانون. با آن که بسياري از انديشمندان به مواردي چون قانون و آزادي و تسامح و ديگر اصول و مفاهيم و شعارهايي اشاره کردند که در انقلاب کبير فرانسه برجسته شدند و تا کنون شعارها و آموزه هاي مقدس مدني فرانسه هستند. با اين حال ژان ژاک روسو را در کنار ديگر فلاسفه مي توان معلم و ملهم بزرگ فکري و احساسي انقلاب 1789 فرانسه و ارزشها و نهاد سياسي آن دانست.



+ نوشته شده در  ساعت 11:46 PM  توسط Armand Karimi Goudarzi  | 

ادبيات و تحولات اجتماعي 1 - هنر و واقعيت

 

ادبيات و تحولات اجتماعي

 

 

هنر و واقعيت

 

 

 

هنر چيست؟ اين پرسشي کلي  است که بسياري از نظريه پردازان و متخصصان فلسفه هنر به آن پرداخته اند و بسته به ديدگاه خود هنر را در چارچوبي کم يا بيش گسترده تعريف و معنا کرده اند. هدف نگارنده در اين سطور در حقيقت نه ارائه تعريفي براي هنر که بحث درباره روابط موجود ميان هنر و اثر هنري با عوامل پديداري آن است.

براي بررسي رابطه موجود ميان هنر و جامعه و به تبع آن ادبيات و جامعه پرسش هنر چيست گاه ممکن است لازم به نظر آيد. از منظري واقع گرايانه که مساله خلاقيت را پيش از انگيزه و هدف هنرمند از آفرينش هنري مورد مداقه قرار مي دهد، هنر محصول ذهن و تفکر آفريننده اي است که به طور عام «هنرمند» مي خوانندش. در اين تعريف اجمالي است که رابطه اي دو گانه خود را نمايان مي سازد : «هنر – هنرمند» يا «آفريده –آفريننده».

 

آفرينش هنري بي آن که در اين تعريف ساده محدود شود، تحت تاثير عوامل گوناگون و متعددي قرار دارد که نه تنها با يک ديگر که با هر دو طرف معادله پيوند دارندو در اولين نگاه بيننده يا شنونده يا خواننده يک اثر هنري به جستجوي معناي اثر ب رمي آيد. بنابراين مي کوشد آن را رمز گشايي کند، مضامين آن را بيابد و در يک کلام آن را درک کند و بفهمد. دومين گام در برخورد طبيعي وي تفسير و تعبير اثر است و اين تنها با تطبيق رمزها و عناصر آفريده با رمزها و معاني موجود در ذهن خود امکان پذير است.

اين کنش دوگانه انساني به مقوله اي از توانايي انسان در آفرينش هنري و تعبير و تفسير و تأويل يک اثر هنري باز مي گردد، به تفکر مصور. انسان در طول تاريخ، خود را در برابر دنياي بيرون يافته است که بي آن که هميشه چهره اي لطيف و رحيم داشته باشد، انسان را وادار به شناسايي آگاهانه يا نا آگاهانه خود کرده است. در اين جا است که انسان راه و روند نهايي براي زيستن را مي جويد و در اولين قدم مي کوشد تا محيطي را که در آن زندگي مي کند و هر آن چه را بر اين زندگي تاثير مي گذارد، بشناسد و بفهمد.

هنگامي که از نظر زايش هنري، يک اثر ادبي را مانند هر اثر هنري ديگر مورد بررسي قرار مي دهيم، آفرينش هنري خود را وابسته به عومال مختلف مي نماياند. در ابتدا، در تجزيه و تحليل يک اثر عامل و عنصر اساسي که در برابر ديدگان داريم همان اثر است که داراي شکلي و محتوايي است.

از سوي ديگر، يکي از عناصر مهم براي تجزيه و تحليل آفرينش هنري خالق يا آفريننده اثر است. در آفرينش يک اثر، هنري يا ادبي، تفکر مصور و ذهنيت مؤلف نقش اصلي را ايفا مي کند. براي توليد و خلق اثر، هنرمند به اين ذهنيت و تفکر و اين توانايي تصوير سازي و تصور خود مجهز مي شود؛ و در اين آفرينش، خزانه تصاويري بهره مي گيرد که به اطف واقعيتها و واقعهاي پيرامونش کسب کرده است.

حتي در آثار هنري که پديده هاي غير واقعي را مي نمايند يا آثاري که به طور کلي دور از واقعيت محسوس و ملموس آشناي ما هستند، رد پاي واقعيت را مي توان مشاهده کرد. به نظر بوريس سوچکف[i]، به طور مثال حتي تابلوهاي نقاشي ژروم بوش[ii] که مي توان آنها را عاري از واقعيت طبيعي و قابل درک با حواس و لبريز از عوامل غير واقعي و ماوراءطبيعي دانست، تنها پديده هايي را نشان مي دهند که از کنار هم قرار گرفتن تکه هايي از واقعيت با ابعادي تغيير يافته و جابه جا شده تشکيل شده اند.

 

                                    

"هنگامي که ژروم بوش مساعي آنتوان قديس  را مي پرداخت و تابلوهاي خود را از مخلوقات ديوآسا که از جهنم مي آمدند تا خلوت زاهد قديس را به محاصره گيرند، براي ساخت و پديد آوردن آنان از موادي استفاده کرده

است که واقعيت، کريمانه به وي اعطا کرده بود.  براي خلق بدن آنان (شياطين و شيطانکها) بوش اجزاي موجودات طبيعي را با اشياي روزمره ساخت انسان ترکيب کرده است."[iii]

                                          

 

علاوه بر اين نمونه، در ريشه و بنيان فعاليت هنري بنيانگذاران مکتب آبستره که خود را در تضاد و مخالف با هنر و ديدگاه واقع گرايي و رئاليستي مي دانستند، به آثار هنري متاثر از فيزيک هسته اي بر مي خوريم.

 

پرسش که اکنون مطرح مي شود اين است که آيا فيزيک هسته اي يکي از واقعيتهايي نيست که انسان قرون بيستم و بيست و يکم را به خود مشغول داشته است؟ حتي اگر عناصر و جزئيات علمي اين دانش در زندگي روزمره ما ملموس و محسوس نباشند، فيزيک هسته اي ديدگاهي واقعي از زندگي انسان معاصر است. حتي اگر نتوان اين پديده ها را مشاهده کرد، بر موجوديت و تاثيري که بر زندگي و محيط پيرامون ما مي نهند، به خوبي واقفيم.

آفرينش هر هنري، نقاشي يا ادبيات، تئاتر، سينما يا موسيقي، به همين توانايي تصوير سازي باز مي گردد و در نتيجه کم و بيش پيوندي با واقعيت دارد و واقعيت به گونه هاي مختلف بر آريده هاي هنري، بر محتوا يا شکل و نيز بر زايش و پديداريش تأثير مي گذارد.

از سويي واقعيت خود را، چون موضوع يا عناصر متشکله آن، به اثر تحميل مي کند. از سوي ديگر، واقعيت با ايجاد شرايط آفرينش هنري، يک سبک يا نوع، يا مکتب يا شکلي خاص در هنر و يا يک ديگاه يا يک تفسير را مطرح مي کند و ضرورت پرداختن به يک موضوع يا يک مضمون را موجب مي شود.

اين شرايط آفرينش هنري واقعي به ويژه شامل شرايط اجتماعي تاريخي مي شود.

با نگاهي بر آثار اجداد ماقبل تاريخ خود، به ميل و تلاش بيان احساسات و ادراکات ايشان و تمايلشان به توضيح و شناخت خود و محيط اطرافشان پي مي بريم.

آثار برجاي مانده از آنان که صحنه هاي شکار را نمايش مي دهند، نقش دوگانه هنر را مطرح مي کنند. هنگامي که هنرمند ماقبل تاريخ اين نقاشي ها را رسم مي کرد، خود را به نيروي لطيف و سحر آميز خطوط و رنگها مي سپرد و احساسات و ادراکات خود را از طريق اشکال بر روي سنگها و ديوارهاي غار خود بيان مي کرد.

 

با اين همه، اين نقاشيها در عين حال برايش لحظه هايي از زندگي اش بودند و واقعيتهايي را همانگونه که او مي ديدشان، ثبت مي کردند. به همين ترتيب است.

 

به همين ترتيب است که بعد از قرون متمادي، پديد آمدن نقوش برجسته ساساني در طاق بستان صحنه هايي از شکار شاهانه پيروز را، البته با تغييري در ابعاد و اندازه هاي هياکل شخصيتها و با نشانه شناسي خاص خود، با نوعي واقع گرايي نشان مي دهد. اين نقوش به نوبه خود بر سلسله مراتب اجتماعي نظام شاهي ايران ساساني تاکيد دارند، و در اين باره اطلاعاتي را در اختيار محقق و بيننده قرار مي دهند.

 

 

 

 

و اين همان نقش و اهميت آثار هنري براي يک پژوهشگر تاريخ، تاريخ اجتماعي يا تاريخ هنر در جستجوي شواهد حقيقي، واقعي يا حقيقت نمايي است که از ميان اين نقش خصوصيات واقعگرايانه هنرهاي تجسمي و ادبيات برجسته مي گردند.



[i] Soutchkov, Boris منتقد و محقق هنري و ادبي روسيه شوروي

[ii] Bosch Jerôme, نقاش هلندي متوفي به سال 1516

[iii] Soutchkov, Boris, Les Destinées historiques du réalisme , éd. Progres, Moscou, 1971, p.3.

+ نوشته شده در  ساعت 1:59 PM  توسط Armand Karimi Goudarzi  | 

ادبيات و تحولات اجتماعي 2 - ادبيات و جامعه


 

ادبيات و جامعه

 

 

 

در دوران حکومت غزنويان در ايران، قرن چهارم هجري شمسي، ادبيات ايران شاهد پديد آمدن منظومه اي حماسي شد، منظومه اي که جاودانه شد و ماند: شاهنامه. چنانچه اين منظومه ارجمند و اوضاع اجتماعي سياسي را که حماسه فردوسي بر بافت و زمينه آن نسج يافته است، مورد بررسي قرار دهيم، مشاهده مي کنيم شرايط سياسي، اجتماعي ايران غزنوي که درگير و دار جنگها و کشمکش هاي مرزي و دست اندازي به سرزمينهاي مجاور بود، با داستان پيکارها و قهرمانيهاي پهلوانان فردوسي همگامي و همراهي بسيار دارند.

آثار حماسي هومر[i]  اديسه يا ايلياد در يونان باستان و منظومه رولان [ii] در اروپاي قرون وسطي نيز در شرايطي مشابه پا به عرصه ادب و کارزار نهاده اند. اديسه و ايلياد با نبردها و حملات جنگجويان آتن و اسپارت و تسخير جزاير مديترانه هماهنگ و منظومه رولان هم عصر و پايه جنگهاي صليبي است. حماسه هايي که پايدار ماندند و نقطه آغازي براي بسياري از آثار ادبي شدند و در شرايط و فضايي آکنده از جنگ و نبرد و پيکار سروده و خلق شدند. شباهت در زمينه اجتماعي، سياسي و تاريخي ادبيات حماسي جهان ديگر بحث تاثير ادبيات يونان بر ادبيات فرانسه قرون وسطي يا شاهنامه فردوسي نيست و ريشه در پيوند ميان ادبيات و جامعه دارد. هر چند خاستگاه مکاني و زماني اين آثار ادبي با يک ديگر متفاوت است، شرايط خاص سياسي، اجتماعي سرزمينهاي مولد آن و درگيريهاي آنها امکان و ضرورت خلق اين حماسه ها را فراهم آورده است.

"شرايط اجتماعي، سياسي که منظومه هاي حماسي زاييده آنند به طور غريبي يادآور دوراني هستند که حماسه هاي هومر در آن پديد آمدند : گسترش و توسعه طلبي ارضي که نشاندهنده ديناميسم يک ملت است، استعمار طلبي يونان در سواحل مديترانه با جنگهاي صليبي مسيحيان اروپا تظاهر و اظهار وجود تمدني جديد و يک نظام اجتماعي جديد است. در دوران حماسي، اشعار حماسي به نسل جوان، الگوي گذشته اي پر افتخار را مي دهد و شاعر حماسه سرا روياي اکنون را در دلتنگي گذشته تغذيه مي کند."

در اين عصر حماسي، شعر به جوانان يک جامعه که به سمت سرنوشتي بزرگ پيش مي رود، گذشته اي مطلوب و رويايي را به وديعه مي سپارد. در اين حالت شاعر حماسه سرا در فرانسه قرون وسطي يا يونان باستان، رويايي را مي پروراند تا واقعيتي مشابه را به حرکت در آورد.



[i] Homèreشاعر حماسه سراي يونان در قرن نهم پيش از ميلاد مسيح     

[ii] Chanson de Roland


+ نوشته شده در  ساعت 1:57 PM  توسط Armand Karimi Goudarzi  | 

ادبيات و تحولات اجتماعي 3 - ادبيات و واقعيت

 

ادبيات و واقعيت

 

 

 

چنان که پيشتر به آن اشاره شدژروم بوش در مساعي آنتوان قديس  با هنر واقعيت را مي آفريند. با اين حال، هنر تنها به باز آفريني ظاهر واقعيت محدود نمي شود و تنها هدف آن تلقي آفرينشهاي خود به عنوان شبه واقعيت نيست. بايد متوجه بود که هنر ادراکات و احساسات هنرمند و نمايش واقعيت را در اثر هنري داخل مي کند و دنياي دروني هنرمند، شخصيت، تجربيات و ارتباطش با دنياي بيروني را منعکس مي کند. حکايت در آن جا آغاز مي شود. دنياي دورني هنرمند با دنياي بيروني تلاقي مي کند و آفرينش هنري از تعامل دو دنياي متفاوت و متنوع پديد مي آيد. اثر ÷يش از آن که در اختيار بيننده قرار گيرد کاملاً از آن مؤلف است که مي تواند به دلخواه خود را آن را تغيير دهد، ÷اک کند، به آن بيافزايد يا چيزي از آن بکاهد. با اين همه، هنگامي که اثر در برابر ديدگان بينندگان قرار مي گيرد، اختيار هنرمند که همواره مسؤوليت خلق اثر  آن را به عهده دارد، خارج مي شود.

در اولين مرحله، آفرينش، مؤلف که خالق يگانه و تواناي اثر است، خود را در چارچوبي کمابيش تنگ محدود مي کند. در کنش خلق اثر، عوامل بسياري دخالت دارند : عوامل زيبايي شناختي، روانشناختي، اجتماعي، ... مرلف به عنوان آفريننده به نحوي خود را آشکار مي کند و احساسات، ديدگاهها و انديشه هايش را در برابر مي نماياند که حق دارند او را به نقد بکشند، داوري کنند و چنان که مي خواهند اثر او را به مالکيت خود در آورند. اين افشاگري و خود آشکاري مؤلف را وا ميدارد تا بيان و گام خلاقانه خود را محدود کند و حسابگرانه پيش رود. همين عوامل، او را در تنگنايي هنري قرار مي دهد و او را  به بهره گيري از توانايي آفرينش و خلاقيت مي کشاند.

با اين حال حتي اگر هنر به واقعيت اجتماعي زمان خود هم وابسته باشد، از آنجايي که بيان و راه ابزار خاص فعاليت ذهني و فکري و خلاقانه انسان است، از نوعي استقلال در برابر وقايع بهره مي جويد. گوته در باره اين دوگانگي در آفرينش هنري که به تضاد مي ماند، مي نويسد:

«هنر داعيه ندارد که با طبيعت در هر آن چه گسترده و عميق است، به رقابت برخيزد. هنر تنها بر سطح پديده هاي طبيعي به پرواز در مي آيد، با اين همه عمق و نيروي خاص خود را دارد؛ لحظه هاي تعيين کننده اين پديده هاي سطحي را ثبت مي کند و اوج زيبايي کيفيت  حواس و  اوج شور و شيفتگي را به نمايش مي گذارد.

به نظر مي رسد که طبيعت در خود و براي خود عمل مي کند، حرکت هنرمند اما به عنوان يک انسان براي انسان اسن. از تمامي آن چه که طبيعت به ما ارزاني مي دارد، تنها کيفيتي ناچيز را بر مي گيريم که ارزش طلب را دارد و مي توانيم از آن لذت ببريم؛ آن چه هنرمند به انسان اعطا مي کندبايدتماماً قابل فهم و پسند حواس انسان باشد، بايد لطفي براي انسان پديد آورد و کنشي آرامبخش داشته باشد، همه چيزش بايد روشني بخش و موجب ارتقاء باشد؛ و هنرمند که خلاقيتش را مديون طبيعت است، در مقابل، براي انسان طبيعتي ثانوي را به همراه مي آورد.

اگر همه اينها بايد تماماً بدين صورت پيش آيد، نابغه، هنرمند بايد مطابق قوانين و قوائدي عمل کند که طبيعت به او تحميل مي کند. اين  عوامل يک ديگر را نقض نمي کنند و غناي عظيم طبيعت را مي سازند و به هنرمند امکان مي دهند تا همانقدر که بر استعداد و قريحه خود مسلط است و از آن بهره مي گيرد از غناي طبيعت نيز استفاده برد.»[i]

 در مقابل گوته که هنر و هنرمند را تا حدي آزاد و مستقل از طبيعت مي بيند تا خلوص هنري را آنچنان اجرا کند که ذوق و قريحه اش مي طلبد؛  ديدرو[ii] نقش و عملکرد هنر را تنها در بازآفريني پديده هاي طبيعي مي بيند.

هر يک از اين ديدگاه، واقعيت را الگوي آنچه هنر به عنوان زبان مخصوص و آشنا انسان مي نمايد، مي دانند. چنان که واژه بدون شيئ و پديده اي که آن را دلالت کند يا دال بدون مدلول وجود نمي يابد، هنر هم نمي تواند خود ا از مدلول محتوايي خود محروم سازد. به عبارتي معادله اي را با واقعيت عيني ايجاد کند. حال اين واقعيت عيني يا در دنياي طبيعي و بيروني موجوديت و عينيت دارد يا در افکار و احساسات انساني يا همان ارزش و اعتبار عيني پديده هاي طبيعي.

در اين صورت، معادله هنر دو طرفه است دنياي درون و بيرون، انسان و جامعه، خيال و واقعيت.

هنر که در طول تاريخ همراه انسان بوده است و با خرد انديشه انسان راه تکامل و تحول را پيش گرفته است، براي همراه ديرين خود به مشغوليتي بيهوده و يا منبع لذتي فارغ از نيازها و احتياجات زندگي يا ابزار بر آوردن انتظارات زيبايي شناختي مبدل نشده است. از لحظه ظهور و زايش هنر نقش دوگانه آن، نقش زيبايي شناختي و شناختي، پديدار گشته است و هنر از چنين خصوصياتي  جدايي ناپذير و در هم آميخته تشکيل مي شود.

در اولين نگاه هنر را همواره با لذت و شوري مي شناسيم که خود به  هنرمند عطا کرده است و از طريق اين يک به مخاطب و بيننده منتقل شده است. در عين حال مشغوليت ديگر هنر، نمايش واقعيت نيز بوده است. خصيصه ساحرانه و جادويي نقوش آييني نزد اجداد بدوي انسان و يا در اقوام بوشيمن استراليا، هنري آييني به نظر مي رسند که جنبه اي واقعي از يک جامعه و اعتقاداتش را مي نمايانند. تامسون در اين خصوص مي نويسد:

«هنر برگرفته از آيين است. هيچ محققي نمي تواند اين نظريه عمومي را رد کند».[iii]

به اين ترتيب در دورانهاي کهن پيش از تاريخ، در سحرگاه زندگي انساني، در دوران ابتدايي که آگاهي انساني با تصاويري هنري بر روي ديواره هاي غارها و صخره ها نقش مي بست، تجربه اجتماعي انسان به نمايش و گويش در آمد: در هنر بدوي تمايل به ابراز ادراکات و مشاهدات و احساسات انساني همراه و همگام با گرايش به شناختن و شناساندن به چشم مي خورد.

اين خصوصيات گرانبهاي هنر که از ريشه در او نسج گرفته است، هنر را بهخ مرجع بزرگ حافظه بکر و خالص انساني مبدل مي سازد. اين چنين است که تاريخ از خلال کلمات، رنگها، نقوش برجسته برگهاي متعدد خود را در برابر ديدگان تاريخ دانان و محققان مي گشايد. اينان توانسته اند از اين آثار وقايع برجسته زندگي و تخيل ذهني تمدنها و اقوام از ميان رفته را بهتر از آن چه بر پاره پوستها به امر و حکم سلاطين و شاهان حکايت شده است، در مي يابند.

به لطف تراژديهاي آشيل[iv]و کمديهاي آريستوفان[v]، به انديشه ها و احساسات شهروندان يونان پي مي بريم. شور و هيجان شهرهاي ايتاليا را در دوره اي که انسان باختري ميراث جاودان بيزانس را در پايان قرون وسطي و در هنگامه نوزايي مي شناسد، در اشعار کمدي الهي   دانته يا در رستاخيز ميکل آنژ باز مي يابيم.

در هنگامه توفانها و تحولات اجتماعي و سياسي انسان هم، هنر با دقت تغييرات بستر تاريخي را پي گرفته و نمايش داده است. سقوط و شکست ايده آلهاي اومانيستي رنسانس در دوره زايش و تولد روابط اجتماعي شهري و بورژوايي در آخرين تراژديهاي شکسپير و در اندوه آرام و ساکن دن کيشوت تصوير شده است. هجو تاريک سويفت[vi]، انتقادهاي بومارشه[vii] در عروسي فيگارو  و گامهاي تراژيک موومانهاي سمفونيها و اپراهاي موزارت خود به گونه اي دلمشغوليها جامعه ارايي را در آستانه قرن نوزدهم نشان مي دهد.

تصوير جامعه و زندگي که در آثار هنري ايجاد شده است تنها يک روبناي بي حرکت و يک نسخه برداري بي جان و ساکن از واقعيت نيست، و اگر رنگ و بوي زميني و واقعي دارد به اين خاطر است که هنر همواره کوشيده است جنبه هاي اصلي زندگي انسان، جامعه و طبيعت را منعکس سازد. غناي محتواي اثر مشخصه اشلي و ضروري و مساله ابتدايي هر اثر هنري بر جستنه است. هنر نمي تواند از نظام محدود کننده ي واقعيت سر بپيچد، اما اين بدان معنا نيست که همواره و در تمام ادوار واقع گرايي را پيشه کرده باشد.

 


[i] Goethe, « Articles et réflexions sur l’art », éd. Iskousstvo, 1936, p. 90.

[ii] Denis Diderot

[iii] G. Thomson, Studies in Ancient Greek Society. The Prehistoric Aegean, London, 1954, p. 55.

[iv] نمايشنامه نويس يوناني (525-456 قبل از ميلاد) خالق تراژديهاي ايرانيان و ارست

[v] شاعر طنز گوي آتني (445-386 قبل از ميلاد)

[vi] جاناتان سويفت، نويسنده ايرلندي (1745-1667) خالق سفرهاي گاليور.

[vii] پي ير اگوستن کارن دو بومارشه، نويسنده و نمايشنامه نويس فرانسوي (1799-1732) خالق کمديهاي سلماني سويل و عروسي فيگارو

 

+ نوشته شده در  ساعت 1:56 PM  توسط Armand Karimi Goudarzi  | 

ادبيات و تحولات اجتماعي 4 - واقع گرايي : جامعه در ادبيات و هنر

 

واقع گرايي : جامعه در ادبيات و هنر

 

 

 

همه مکاتب، جنبشها و سبکهاي هنري بالذاته داراي خصيصه نمايش واقعيت يا بخشي از آن هستند و در درون شکل و محتواي آثار، واقعيات را کمابيش باز مي آفرينند. اما جنبشي   هنري و روشي که خود را آيينه ي تمام نماي واقعيت يا حقيقت اجتماعي مي داند واقع گرايي يا رئاليسم است که رابطه و پيوندي عميق با تحولات اجتماعي و به تبع آن با تحولات تاريخي و سياسي دارد. هر چند چنان که تودوروف در مقدمه مجموعه ادبيات و واقعيت مي نويسد :

»براي نويسندگان قرون هجدهم و نوزدهم ميلادي و براي خوانندگانشان، واقع گري در ادبيات (حتي اگر هنوز به اين نام خوانده نمي شده است) يک ايده آل است: ايده آل نمايش صادقانه واقعيت، گفار و بيان حقيقي، که با ديگر انواع بيان متفاوت است و کمالي است که هر بياني بايد به آن سمت متمايل گردد؛ بنابر اين هر تحول ادبي با عنوان نمايشي صدقانه تر از واقعيت به وقوع پيوسته است.»[i]

واقع گرايي به عنوان يک روش خلاق، پديده اي تاريخي است که در مرحله اي از تحول خرد انساني پديد آمده است: دوره اي که انسانها خود را با ضرورت عير قابل اجتناب انديشيدن به جوهره و گرايشات جريان جامعه مواجه يافتند. در اين زمان انسان به اين فکر افتاد و به تدريج به اين نظر متمايل شد که اعمال و احساسات انساني معلول پديده هايي واقعي اند. روش رئاليستي هنگامي در هنر پديدار گشت که جامعه مدني متوجه شناخت نظام اجتماعي و روابط حاکم بر آن شد.

رد پاي حقيقت و نشانه هاي واقعيت را در آثار عهد باستان، هنر گوتيک، باروک، روکوکو، در ادبيات کلاسيک قرون هفدهم و هجدهم باز مي يابيم. اما مطالعه زندگي اجتماعي و خصوصيات انساني در تمامي پيچيدگي هاي تعاملشان تنها توسط واقع گرايي يا رئاليسم به اجرا در آمد.

به اين ترتيب اولين آثار رئاليستي به ثبت تجربه اجتماعي انسان پرداختند و حقيقت جامعه زندگي توده مردم و نيازهاي مادي و معنوي انسانها را که در گذشته طبقات مختلف اجتماعي را به خود مشغول مي داشت، به نمايش گذاشتند. اين آثار به ما نشان مي دهند که آگاهي اجتماعي انسان چگونه گسترش يافت و چگونه انسانها با محيط و جامعه خود به تضاد برخاستند. نويسندگان رئاليست حماسه دنياي جديد را با آثار خود و با ارائه حقيقت و واقعيت زندگي آفريدند، و آگاهانه يا نا آگاهانه تنها با توانايي نگارش مشاهداتشان به انتقاد وئ بر خورد با جامعه اي بر خاشتند که گاه با عقايد و مشي سياسي آنها نيز متفاوت بود.

گئورگ لوکاچ[ii] در اين زمينه با اعتقاد به پراکنده شدن "ابرهاي رازگرايي" در "پرتوي تعليمات مارکس" فاتحانه درباره رئاليسم  مي نويسد :

«رئاليسم راستين و بزرگ، انسان و جامعه را مانند هستي يکپارچه اي نشان مي دهد...»[iii]

در واقع، لوکاچ در اثر خود، بخشي از هم و غم خود را مصروف مقايسه دو رمان نويس فرانسوي قرن نوزدهم بالزاک و زولا مي کند. او در مورد واقعگري در رئاليسم  و ناتوراليسم (که اين يک خود را پيشرو ادبيات تجربي و روش تجربي در خلق آثار ادبي مي داند) نظرات خود را چنين بيان مي کند:

«رئاليسم شناخت اين حقيقت است که کار ادبي نه مي تواند بر حد متوسطي بي روح تکيه کند –چنان که ناتوراليستها مي انگارند- نه بر اصول فرديتي که خويشتن را در پوچي مضمحل مي سازد. مقوله اصلي و معيار ادبيات رئاليستي چهرمان يا نوع است. آنچه چهرمان را چهرمان مي کند. نه کيفيتي متوسط و معمولي و نه منحصراً وجود شخصيتي است که بسيار عميق تصوير شده باشد، آنچه آن را چهرمان مي سازد اين است که در تمام سرشتهاي اساسي انساني و اجتماعي که در بالاترين سطح تکامل خويش حضور دارند، با آشکار شدن نهايي امکانات پنهاني که در آنها هست، و در اغراق آميزي تفريطهاي خود با شکلي هستمند، اوجها و فروهاي دورانها و آدميان را بازتاب دهند.» [iv]

در اين حالت است که رئاليسم با ايجاد روشي کامل در آفرينش هنري تجزيه و تحليل درست از محيط اجتماعي را ممکن مي سازد تا روابط علي اجتماعي را پديدار سازد و در اين خصوص به نمايش و ارائه عيني واقعيت مي پردازد. در اين جا است که بايد به اين نکته متوجه شد که هر نويسنده و خالق آثار ادبي و هنري با ديدگاه و ذهنيتي خاص به جهان مي نگرد. منتقدان و محققان مارکسيست مکتب رئاليسم بر اين نظرند که خصيصه شناخت روند عيني وقايع و رخدادها و فهم حقيقت زندگي و تاريخ توسط هنرمند با برخورد و موضع گيري او در برابر نزاع طبقاتي در جامعه معاصرش باز مي گردد، نزاعي که هنرمند به طور اجتناب ناپذير جايي را در آن مي يابد.

با ثبت تصاوير دنياي بيروني، اثر هنري به گونه اي پيکرماني مشخصه هاي آگاهي و ديد هنرمندي را از جامعه باز مي تابانند که واقيع نگار منفعل دوره خود نيست و همواره از ديدگاه هايي دفاع مي کند که به نظرش راستاي سير و روند آن  عصر را مي سازند. مسلم است که در اين برخورد ميان نظر هنرمند و وقايع و رخدادهاي اجتماعي  همخواني و تطابق کامل ميان ديدگاه ذهني هنرمند از حقيقت تاريخ و عينيت تاريخي مشاهده نمي شود و هنرمند آن چه را مي بيند بدان گونه که مي بيند خلق مي کند.

با اين همه به نظر لوسين گلدمن، نظريه پرداز فرانسوي، نقد جامعه شناختي ادبي، «اگر بگوييم که فاعلان حقيقي آفرينشهاي هنري، گروههاي اجتماعي هستند و نه افراد  حدا و متمايز، به نظر پوچ و مسخره خواهد آمد. مانند آن که گردش زمين يا اصل اينرسي را در زماني مطرح مي کرديم که همه مي توانستند به تجربه اي آني و غير قابل انکاري گواهي دهند که زمين تکان نمي خورد و اگر سنگي را پرتاب کنيم تا ابد به حرکت ادامه نمي دهد. با چنين تجربه آني و به ظاهر غير قابل نقض، فردي را در هيبت مؤلف آثار فرهنگي – ادبي، هنري يا فلسفي مي يابيم ...»[v]

اين عقيده که مژلفان واقعي آثار هنري گروههاي اجتماعي هستند، هياهويي را بر پا کرد و گلدمن در چاپ دوم کتاب خود  براي يک جامعه شناسي رمان اين نظر را تشريح و توجيه کرد:

«"جمله فاعلان حقيقي آفرينش فرهنگي در حقيقت گروههاي اجتماعي هستند و نه افراد مچزا و متمايز" منتقدان بسياري را به خاطر شکل اختصاريش تکان داد و ناراحت کرد (...) اما فرد خالق هم بر حسب تولد يا جايگاه اجتماعيش و جهت گيري عيني اثرش عضو يک گروه اجتماعي است و جايگاهي را اشغال مي کند.»[vi]

ضمناً هنگامي که اثر مي کوشد در سطح اجتماعي داراي يکنواختي و هم نواختي با گروه اجتماعي باشد، نگاه نويسنده بر روي نقش نويسنده است و در پي اجراي آن نقش در بررسي اديبانه خود است.

نظريه اي که لوکاچ در تئوري رمان[vii] خود مطرح مي کند و عقايد و نظريات رنه ژيرار در دروغ رمانتيک و حقيقت رمان[viii] بيش از پيش نشان مي دهند که ميان تحولات ادبي و تحولات رمان و تحولات اقتصادي و اجتماعي نوعي توازي موجود است و در اين ميان انسان نه به عنوان فردي منزوي و تنها بکهکه به صورت عضوي از جامعه مطرح مي شود که در اثر قوانين تعيين کننده فلفسه تاريخ گام بر مي دارد.

«زندگي دروني انسان و خصوصيات اساسي و تضادهاي اساسي آن تنها در ارتباط پيکرماني با عوامل اجتماعي و تاريخي مي تواند به طور واقعي ترسيم شود ...»

«نکته مورد نظر مسأله رابطه حياتي پايدار ميان انسان به عنوان يک موجود در فرديت خويش و انسان به عنوان يک موجود اجتماعي و عضو يک جامعه است. مي دانيم که اين مشکل ترين مسأله ادبيات امروزي است و از زمان پديد آمدن جامعه بورژوايي چنين بوده است...» [ix]

در اين جا است که مسأله ادبيات و سياست مطرح مي شود و مقوله سياست در ادبيات و آن چه با تکامل اين نکته ادبيات سياسي و انتقادي م يتوان خواند، پديد مي آيد.

«پژوهش بي غرضانه زندگي و به کنار نهادن سنتهاي دروغين ادبيات مدرن به سهولت هر چه تمام تر، به اکتشاف و آشکار گشتن اوضاع و احوال واقعي مي انجامد – اکتشافي که مدتها پيش توسط رئاليستهاي بزرگ آغاز و در ميانه قرن نوزدهم انجام شد و گوتفريد کلر [x] آن را چنين بيان کرده است : "همه چيز سياست است." قصد نويسنده بزرگ سويسي اين نيست که هر چيز بلاواسطه با سياست آميخته است، بر عکس در نظر او – هم چنان که بالزاک و تولستوي معتقد بودند –  هر عمل، انديشه و عاطفه آدمي به طور تفکيک ناپذيري با زندگي و مبارزات  اجتماعي، به عبارت ديگر با سياست، در هم آميخته است. حال چه مردم از اين مسأله آگاه يا نا آگاه باشند يا حتي کوشش کنند که از آن بگريزند، در هر حال به طور عيني اعمال، انديشه ها و عواطف آنها از سياست سرچشمه مي گيرد و به سوي سياست راهي مي شود.»[xi]



[i] Barthes, Bersani, Hamon, Riffaterre, Watt, Littérature et réalité, sous la direction de G. Genette et Tzevtan Todorov, ed. Seuil, 1982, p.6.

[ii]  فيلسوف مارکسيست و منتقد ادبي مجارستان (1971-1885).

[iii]   لوکاچ، گئورگ ، پژوهشي در رئاليسم اروپايي، ترجمه اکبر افسري، انتشارات علمي و فرهنگي، 1373، ص 8.

[iv]  همان. ص 8.

[v] Goldmann, L., Pour une sociologie du roman, Paris, éd. Gallimard, 1964, p. 14-15.

[vi] Ibid, pp. 16-17.

[vii] Lukacs, G.,  La théorie du roman, Paris, éd. Gonthier.

[viii] Girard, R., Mensonge romantique et vérité romanesque, Paris, éd. Grasset.

[ix]  پژوهشي در رئاليسم، ذکر شده، ص 10.

[x] G. Keller (1819-1890)

[xi] پژوهشي در رئاليسم، ذکر شده، ص 12.

+ نوشته شده در  ساعت 1:55 PM  توسط Armand Karimi Goudarzi  | 

ادبيات و تحولات اجتماعي 5 - ادبيات و سياست و ادبيات سياسي

 

ادبيات و سياست و ادبيات سياسي

 

 

تعامل ادبيات و تحولات اجتماعي در حقيقت داراي شکلها و روندهاي مشخص و متفاوت و در عين حال متعدي است. گاه اين روند روندي اطلاعاتي است و ادبيات در خود تجزيه و تحليل ديدگاه و مشاهدات نويسنده از جامعه خود را در بر دارد مانند آن چه در نقش کلي و عمومي ادبيات مشاهده مي شود. از طرف ديگر مسأله هدف ادبيات مطرح مي شود. اگر ادبيات را در تمامي طول تاريخ ادبيات جهان بنگريم دو مسأله را به عنوان  هدف اصلي آن خواهيم يافت :  " به دل نشستن" و "آموختن و تعليم". در چنين حالتي هنگامي که مسأله آموختن يا به عبارتي تعليم را مطرح کنيم بحث مضموني و موضوعي ادبيات نيز مطرح مي شود. در اولين نگاه ادبيات به طور عام در صدد رساندن پيامي آموزشي به خواننده هستند که موجب آگاهي، عبرت، علاقه، شور و هيجان وي مي شود. قبلاً نيز ديديم که ادبيات فعاليتي پوچ و بيهوده نيست که از سر سيري نويسندگان و اهل ذوق و علم بدان پرداخته باشند و در درون اثر ادبي حقيقتي يا شايد پديده اي حقيقت نما نهفته است.

آثار ادبي گاه تحت تاثير تحولات اجتماعي قرار مي گيرند و روندي مشخص را  در بازتاب تحولات اجتمعاي طي مي کنند و گاه تحت تاثير انديشه ها و افکار نويسندگان و ديدگاه هاي فلسفي و اجتماعي آنان به نقد و بررسي جامعه و اصول نظام اجتماعي حاکم بر آن مي پردازند و گاه اصولي را هم به خوانندگان پيشنهاد مي کنند.

در اين ميان ارتباط ادبيات و سياست را مي توانيم مشابه ارتباط بين تاريخ و سياست يا به عبارتي تاريخ سياسي و فلسه سياسي بدانيم :

«تاريخ سياسي و فلسفه سياسي را معمولاً مجزا از هم مطالعه مي کنيم. اما اگر جوهر فلسه سياسي مسأله ماهيت و تنظيم قدرت باشد؛ و جوهر تاريخ سياسي مسءله به کار بستن قدرت – تاريخ سياسي و فلسفه سياسي الزاماً به هم پيوند خورده، چنان که  ابهامات فلسفه سياسي را حوادث و واقعيت سياسي مي توانند روشن نمايند و حادثه هاي سياسي بدون زمينه فکري آنها قابل درک و سنجش نيستند.»[i]

همين رابطه و مناسبت را مي توان ميان ادبيات و تاريخ سياسي مشاهده نمود. اگر ادبيات را نمايش و ارائه صادقانه و امين زندگي و واقعيت در نظر بگيريم و تاريخ سياسي را حوادث و وقايع سياسي، ادبيات و تاريخ سياسي داراي همان در هم پيچيدگي و پيوندي مشاهده مي کنيم. به عبارتي آن گونه ادبيات که بيش از هر چيز نظاره گر قدرت و ماهيت به کار بستن آن است  - ادبيات سياسي- گاه شاهد و مدرکي بر تاريخ سياسي است و گاه مبلغ و ارائه دهنده فلسفه سياسي.

«در تعقل تاريخي، تاريخ جريان است، حوادثي که نه در خلأ وقوع مي يابند و نه اسرارآميزند بلکه قانون منطقي ترتب، معلول بر سلسله حوادث است.»[ii]

قانوني منطقي بر رابطه تاريخ سياسي و ادبيات سياسي حکم مي راند. هر واقعه سياسي بسته به بزرگي و اهميت آن بر تمامي وجوه زندگي جامعه و فرد تنارثير مي گذارد. در ميان اعضاي جامعه متاثر از وقايع سياسي گروهي از نويسندگان و صاحب قلمان هستند که به عمد يا به سهو، آگاهانه يا نا آگاهانه، آثار خود را بر بازتاب وقايع سياسي، اجتماعي مي گشايند و اينان جلوه اي ماندگار – شايد در لباسي ديگر مبدل مي يابند.

در اين رهگذر، بسياري از منتقدان و پژوهشگران ادبيات که از دريچه و ابزار جامعه شناختي به نقد آثار ادبي پرداخته اند و کوشيده اند با توجه به اصول آن علم متون ادبي را  نقد کنند و يا اين که نکاتي اجتماعي را از درون ادبيات بيرون بکشند. در بحث ميان مناسبات ميان تاريخ سياسي و فلسه سياسي – تقريباً تمامي انديشمندان سياسي و متفکران اجتماعي به بيان نظرات، آراء، عقايد  خود پرداخته اند. مانند تمامي متون و مکتوبات، آثار بر جاي مانده از اينان را مي توان از دو جنبه مرتبط با هم، مورد بررسي قرار داد.

در برابر حوادث و رخدادهاي اجتماعي، صاحبان انديشه  بر اساس عوامل و عناصر بسياري، عکس العمل  ها و واکنشهاي متعددي نشان مي دهند و در مقابل  اين وقايع موضع گيريهايي مي کنند و به بيان آراء خود  و ديده ها و شنيده ها و تجربياتشان مي پردازند.

ادبيات جهان سرشار از آثاري است که به حکومت و حکمراني و زندگي بزرگان و مدح مذمت آنان و عادات و معايب مردمان و روابط و مناسبات آنها پرداخته است. آنچه در اين آثار خوانده مي شود تنها حاوي شرح حال و وقايع يا انديشه و عقايد نيست بلکه اطلاعاتي را هم در خود دارد که آيندگان را در رمزگشايي وقايع و کشف حقايق ياري مي دهد.

هنگامي که متن يا نوشته اي را مورد بررسي و مطالعه قرار مي دهيم، در نخستين نگاه به دنبال موضوع و مضمون آن مي گرديم. به عبارتي مي خواهيم بدانيم موضوع از چه قرار است و مطلب چه  در خود دارد و نويسنده چه مي خواهد بگويد؟ در چنين حالتي است که بسته به موضوع و مضمون آن، نوشته و متن را به صفتي مزين مي کنيم و آن را دسته بندي و طبقه بندي دهني مي کنيم و متن را سياسي، ديني، علمي، فلسفي، تاريخي، اجتماعي، ...  مي خوانيم.

اما، در اينجا است که اشکالي ايجاد مي شود: آيا متن و مکتوبي که در برابر چشمان خود داريم، صرفاً نوشته اي است معمولي و مستند يا اين که مي توان آن را ادبي دانست و در جرگه ادبيات وارد کرد، يا اين که اساساً هر نوشته و مکتوبي ادبيات است و هيچ حد و مرزي و تفاوتي ميان نوشته و ادبيات نيست.

عبارت ادبيات سياسي هم مشکلي را عيان مي کند که طي آن نمي دانيم متون سياسي چگونه ممکن است ادبي به حساب آيند يا ادبيات به چه ترفندي سياسي مي شود. چون مسأله اصلي در اين جا است که ادبيات و سياست هر چقدر هم با هم در تعامل و همراه باشند، باز تمامي متون ادبي را نمي توان سياسي دانست. در عين حال، کدام متن سياسي را مي توان ادبيات خواند و در جرگه ادبيات قرار داد؟ پس در اينجا تعريفي براي ادبيات سياسي و پيش از آن براي ادبيات و سياست لازم است.

ادبيات را معاني مختلف است. اولين معناي ادبيات که فرهنگ فرانسوي لو روبر  Le Robert   پيشنهاد مي کند آن است که ادبيات را مجموعه دانسته ها و آگاهيهاي بشري و فرهنگ عمومي انسانها مي داند. از سويي ديگر مجموعه آثار و نوشته هايي را که نشانه ها و علايم دلمشغوليهاي زيبايي شناختي را در خود دارند، ادبيات مي خوانند. ديگر استفاده از واژه ادبيات ، کاربردهاي زيبايي شناختي زبان است.

در اين ميان مي توان به نويسندگان و بزرگان قديم و جديد اشاره مرد که به ادبيات پرداخته اند. به طور مثال ابن خلدون در مقدمه خود مي نويسد:

«علم ادب مانند ساير علوم موضوع مشخص ندارد که بحث از عوارض آن بشود و تنها مقصود از اين علم همانا ثمره و فايده آن است که اجاده و مهارت يافتن در دو فن منظوم و منثور باشد و آنچه طريق حصول اين ملکه واقع مي شود از قبيل اشعار و متون ادبيه و نحو صرف و علم انساب و تواريخ و غير از اينها مقدمات اين علم محسوب مي گردد.»

همين نظر در مورد ابهام موضوع ادبيات را نزد ولتر، فيلسوف فرانسوي قرن هجدهم، مشاهده مي کنيم:

»ادبيات، اين واژه از آن دسته کلمات مبهم و رايج در تمامي زبانها است: ... واژه هاي کلي چنين هستند که تعريف مشخصي در هيچ يک از زبانها براي آنها متصور نشده است و تنها با اشياء و آن چه به آن دلالت مي شوند قابل شناسايي هستند.»

اما در موضوع ادبيات و مقدمات آن ولتر مي نويسد:

»ادبيات در سراسر اروچا به شناخت کتب و آثار دوقي با چاشني تاريخ، شعر، بلاغت و نقد اطلاق مي شود.»

همين ديدگاه نزد جرجي زيدان هم هست که مي نويسد :

« علم ادب در اصطلاح علماي ادبيات مشتمل بر اکثر علوم ادبيه است از قبيل: نحو، لغت، تصريف، عروض، قوافي، صنعت شعر، تاريخ و انساب. و اديب کسي است که عالم به تمام اين علوم يا يکي از آنها باشد»

علم ادب يا سخن سنجي در اصطلاح قدما عبارت بوده است از معرفت به احوال نظم و نثر از حيث درستي و نادرستي و خوبي و بدي و مراتب آن و بعضي علم ادب را چنين تعريف کرئه اند :«علم ادب علمي است صناعي که اسليب مختلف کلام بليغ در هر يک از حالات خود به توسط آن شناخته مي شود.» و اين همان معنايي است که ديديم فرهنگ فرانسوي به آن اشاره کرده است : آثار نوشتاري که در آنها اثري از مشغوليتهاي زيبايي شناختي مشهود است.

بنا بر اين آن چه ادبيات خوانده مي شود تابع عواملي چون فن و اسلوب ادبي است که از دسته عوامل زباني، تصويري، مفهومي، نوشتاري و زيبايي شناختي تشکيل شده اند.

با اين حال سؤال اصلي  ما اين جا است : ادبيات چه هنگام سياسي مي شود؟ يا مکتوبات سياسي چگونه واجد ارزش ادبي مي شوند تا ديگر تنها حاوي يک بحث سياسي نباشد بلکه مزين به زيورهاي ادبي شود؟ چه تعريفي مي توان از ادبيات سياسي مطرح نمود؟ شايد پيش از آن بهتر باشد همان گونه که به معناي ادبيات نگاه کوتاهي انداختيم به معناي سياست نيز توجهي نماييم و به دامنه معنايي که هر دو واژه –ادبيات و سياست – را احاطه کرده است، نظري بيافکنيم. 

در سال 1870، فرهنگ فرانسوي ليتره Littré واژه سياست را چنين تعريف مي کند: "سياست، علم حکمراني دولتها است." فرهنگ لو روبر نيز در سال 1962 سياست را " هنر و  کنش حکمراني جوامع انساني" خوانده است. قرابت اين دو تعريف که قريب يک قرن با يک ديگر فاصله دارند، جالب توجه است. هر يک از اين تعاريف، حکمراني را موضوع سياست دانسته اند. واژه "حکمراني" که شايد واژه کليدي در اين دو تعريف در نظر گرفته شود، دلالت بر اقتدار سازمان يافته و نهادهاي حاکميت و بازدارنده مي کند. اما در دو تعريف تفوتي در ميدان عمل سياست به چشم مي خورد و آن را محدود به دول ملي يا به وسعت و گستردگي جوامع انساني مي داند. ليکن اختلاف و تفاوت ديگري نيز خود نمايي مي کند که شايد عمده تر باشد. ليتره بيش از يک قرن پيش از اين سياست را علم خوانده است، در حالي که  لو روبر در قرن بيستم آن را هنر و کنش مي داند. شايد اگر مسأله عکس اين بود طبيعيتر مي نمود. چرا که اکنون تمامي دانشگاهها و مراکز آموزشي بر رسميت «علوم سياسي» تاکيد دارند و کرسيهاي آن را بر پا ساخته اند. سالانه ها هزاران کتاب و مقاله در دو مورد سياست منتشر مي شود. در حالي که در نيمي دوم قرن نوزدهم، تنها پل ژانه با تغيير عنوان اثر خود بر عبارت علم سياست صحه گذاشت و تاريخ علم سياست را جايگزين  تاريخ فلسفه سياسي کرد.

به هر حال تعريفي که از سياست مورد نياز ما است آن است که علم يا هنر، سياست به موضوع حکومت و حکمراني مي پردازد.

هنگامي که از صفت سياسي  يا politique استفاده مي کنيم منظور آن چيز است که به حکومت و دولت مرتبط است و در لفظ مدرن اين واژه منسوب به سازمان و عملکرد قدرت در جامعه يا حکومت يک دولت است. چنان که عبارت قدرت سياسي يا اقتدار سياسي منظور اقتدار و قدرت حاکميت و حکومت کردن است. از سوي ديگر اين صفت را مي توان به نظريه و تئوري حکومت منسوب دانست.

دالامبر[iii] در تعريفي نزديک به لوروبر در مورد اين واژه مي گويد : "سياست هنر فريب دادن انسانها است" و بومارشه مي نويسد:" سياست؟ هنر ايجاد و خلق وقايع، هنر تسلط بر رخدادها و انسانها است."  پل والري، اديب و فيلسوف فرانسوي قرن بيستم نيز سياست را "شامل  اراده به دست آوردن و حفظ قدرت" مي داند. بنا بر اين و با توجه به تمامي اين تعاريف و نظرها مي توان گفت که منظور از علم سياست همان بررسي و مطالعه و تسلط بر پديده هاي مرتبط با دولت، قدرت و حکومت است.

نظربه اين که ما به هر صورت پيش طرح ذهني از متون ادبي سياسي داريم و نيز در عبارت ادبيات سياسي، انتقادي  صفات سياسي و انتقادي در پي ادبيات آمده اند مي توان اين گونه ادبيات را شامل متوني دانست که در آن محتواي سياسي در قابل ادبيات گنجانده شده باشد. اين تعريف، عام ترين و ساده ترين تعريف ممکن از متون ادبيات سياسي و انتقادي است و چون عام و بسيار کلي است، به هيچ وجه خالي از اشکال نيست.

در صورتي که يک متن ادبي سياسي ، انتقادي را با ديدگاه ادبي و با معيارها و ميزان ادبي مورد بررسي قرار دهيم. محتواي متن را خالي از ظرافتهاي ادبي نمي يابيم. در چنين متوني بسته به سبک و سياق نويسنده مفاهيم مطرح شده بر اساس اعتقادات و باورها، ديدگاههاي سياسي و نتايج مشاهدات نويسنده با همان ديدگاه، کمابيش در بستر تعابير و تصاوير ادبي و با ابزار ادبي مسلح شده اند. اين بستر و ابزار فضايي را براي ارائه فرضيات و انتظارات و باروها و در يک واژه "مفاهيم" مهيا مي کنند که در محدوده آن معاني و مطالب روانتر و ظريفتر و با لطافت بيشتري به خواننده منتقل مي شوند.

در اين صورت شايد بي آن که بخواهيم در دام مقوله اي نگري يا کلي گويي گرفتار شويم، و تنها براي آن که تعريفي جامع و عمومي در اين مورد داشته باشيم تعريف زير  را پيشنهاد مي کنيم :

متن ادبي سياسي، انتقادي،  متني است که در انواع مختلف ادبي – رمان، نمايشنامه، شعر و غيره – يا در نثري با سبکب کاملاً فلسفي، آموزشي و سياسي ولي نه عاري از ارزشهاي زيبايي شضناختي ادبي باشد و حاوي عقايد، انديشه ها و نظريات سياسي و بررسي هاي انتقادي باشد.

در تمامي جوامع انساني مي توان دو نظام را تميز داد که در مسايل اجتماعي و سياسي دخيل مي شوند : اول نظام اخلاقي و انديشه اي و ديگري نظام مادي.

اولين دسته  را هويت و شباهت موجود ميان برخي تفکرات و مفاهيم اساسي و احساسات مشترک افرادي از يک گروه به وجود مي آورند و مي سازند. احساساتي نظير اعتقاد به يک دين و مذهب، آگاهي از تعلق به يک ملت و قوم متمايز، وفاداري سنتي به يک خاندان و غيره.

دومين دسته يعني نيرو و نظام مادي با ابزار سازمان و سلسله مراتب سياسي اجتماعي کنش و عملکرد توده را به سمت اهدافي هدايت مي کند که به طور عمده مورد نظر طبقه حاکم است.

باري هر گاه جامعه به سطح فرهنگي و فکري مي رسد، لازم است نيروها و طبقات حاکم عملکرد و کنش خود را در سازمان سياسي و اجتماعي آن جامعه و بر اساس و با کمک برخي از تفکرات و انديشه هاي نظام فکري توجيه توصيف کند. از طرف ديگر نيروهاي فکري گاه مي کوشند تا حکومت را در اجرا و گزينش نوعي سازماندهي خاص که مقصود خودشان باشد، مجاب کنند.

با اين اهداف، يعني توجيه و توصيف يا تلقين و تفهيم، متفکران و انديشمندان که گاه خود در جرگه سياستمداران جاي مي گيرند، به آفرينش و خلق آثار سياسي و ادبي – به عبارتي ادبيات سياسي- مي پردازند که در شرايط خاص اجتماعي، تاريخي، سياسي و اقتصادي -بستر دگرگونيهاي سياسي، اجتماعي- مانند فرانسه قرن هجدهم و ايران قرن نوزدهم کثرت بيشتري مي يابند و جايگاهي مناسب تري در جامعه مي يابند. 

 

 

 



[i]  آدميت، فريدون، مجلس اول و بحران آزادي، انتشارات روشنگران، ص 13.

[ii]  همان، صص 14-15.

[iii]  رياضي دان و فيلسوف فرانسوي قرن هجدهم و از نويسندگان همکار اصلي ديده رو در نگارش دائره المعارف

+ نوشته شده در  ساعت 1:53 PM  توسط Armand Karimi Goudarzi  |