ادبيات و سياست و ادبيات سياسي
تعامل ادبيات و تحولات اجتماعي در حقيقت داراي شکلها و روندهاي مشخص و متفاوت و در عين حال متعدي است. گاه اين روند روندي اطلاعاتي است و ادبيات در خود تجزيه و تحليل ديدگاه و مشاهدات نويسنده از جامعه خود را در بر دارد مانند آن چه در نقش کلي و عمومي ادبيات مشاهده مي شود. از طرف ديگر مسأله هدف ادبيات مطرح مي شود. اگر ادبيات را در تمامي طول تاريخ ادبيات جهان بنگريم دو مسأله را به عنوان هدف اصلي آن خواهيم يافت : " به دل نشستن" و "آموختن و تعليم". در چنين حالتي هنگامي که مسأله آموختن يا به عبارتي تعليم را مطرح کنيم بحث مضموني و موضوعي ادبيات نيز مطرح مي شود. در اولين نگاه ادبيات به طور عام در صدد رساندن پيامي آموزشي به خواننده هستند که موجب آگاهي، عبرت، علاقه، شور و هيجان وي مي شود. قبلاً نيز ديديم که ادبيات فعاليتي پوچ و بيهوده نيست که از سر سيري نويسندگان و اهل ذوق و علم بدان پرداخته باشند و در درون اثر ادبي حقيقتي يا شايد پديده اي حقيقت نما نهفته است.
آثار ادبي گاه تحت تاثير تحولات اجتماعي قرار مي گيرند و روندي مشخص را در بازتاب تحولات اجتمعاي طي مي کنند و گاه تحت تاثير انديشه ها و افکار نويسندگان و ديدگاه هاي فلسفي و اجتماعي آنان به نقد و بررسي جامعه و اصول نظام اجتماعي حاکم بر آن مي پردازند و گاه اصولي را هم به خوانندگان پيشنهاد مي کنند.
در اين ميان ارتباط ادبيات و سياست را مي توانيم مشابه ارتباط بين تاريخ و سياست يا به عبارتي تاريخ سياسي و فلسه سياسي بدانيم :
«تاريخ سياسي و فلسفه سياسي را معمولاً مجزا از هم مطالعه مي کنيم. اما اگر جوهر فلسه سياسي مسأله ماهيت و تنظيم قدرت باشد؛ و جوهر تاريخ سياسي مسءله به کار بستن قدرت – تاريخ سياسي و فلسفه سياسي الزاماً به هم پيوند خورده، چنان که ابهامات فلسفه سياسي را حوادث و واقعيت سياسي مي توانند روشن نمايند و حادثه هاي سياسي بدون زمينه فکري آنها قابل درک و سنجش نيستند.»[i]
همين رابطه و مناسبت را مي توان ميان ادبيات و تاريخ سياسي مشاهده نمود. اگر ادبيات را نمايش و ارائه صادقانه و امين زندگي و واقعيت در نظر بگيريم و تاريخ سياسي را حوادث و وقايع سياسي، ادبيات و تاريخ سياسي داراي همان در هم پيچيدگي و پيوندي مشاهده مي کنيم. به عبارتي آن گونه ادبيات که بيش از هر چيز نظاره گر قدرت و ماهيت به کار بستن آن است - ادبيات سياسي- گاه شاهد و مدرکي بر تاريخ سياسي است و گاه مبلغ و ارائه دهنده فلسفه سياسي.
«در تعقل تاريخي، تاريخ جريان است، حوادثي که نه در خلأ وقوع مي يابند و نه اسرارآميزند بلکه قانون منطقي ترتب، معلول بر سلسله حوادث است.»[ii]
قانوني منطقي بر رابطه تاريخ سياسي و ادبيات سياسي حکم مي راند. هر واقعه سياسي بسته به بزرگي و اهميت آن بر تمامي وجوه زندگي جامعه و فرد تنارثير مي گذارد. در ميان اعضاي جامعه متاثر از وقايع سياسي گروهي از نويسندگان و صاحب قلمان هستند که به عمد يا به سهو، آگاهانه يا نا آگاهانه، آثار خود را بر بازتاب وقايع سياسي، اجتماعي مي گشايند و اينان جلوه اي ماندگار – شايد در لباسي ديگر مبدل مي يابند.
در اين رهگذر، بسياري از منتقدان و پژوهشگران ادبيات که از دريچه و ابزار جامعه شناختي به نقد آثار ادبي پرداخته اند و کوشيده اند با توجه به اصول آن علم متون ادبي را نقد کنند و يا اين که نکاتي اجتماعي را از درون ادبيات بيرون بکشند. در بحث ميان مناسبات ميان تاريخ سياسي و فلسه سياسي – تقريباً تمامي انديشمندان سياسي و متفکران اجتماعي به بيان نظرات، آراء، عقايد خود پرداخته اند. مانند تمامي متون و مکتوبات، آثار بر جاي مانده از اينان را مي توان از دو جنبه مرتبط با هم، مورد بررسي قرار داد.
در برابر حوادث و رخدادهاي اجتماعي، صاحبان انديشه بر اساس عوامل و عناصر بسياري، عکس العمل ها و واکنشهاي متعددي نشان مي دهند و در مقابل اين وقايع موضع گيريهايي مي کنند و به بيان آراء خود و ديده ها و شنيده ها و تجربياتشان مي پردازند.
ادبيات جهان سرشار از آثاري است که به حکومت و حکمراني و زندگي بزرگان و مدح مذمت آنان و عادات و معايب مردمان و روابط و مناسبات آنها پرداخته است. آنچه در اين آثار خوانده مي شود تنها حاوي شرح حال و وقايع يا انديشه و عقايد نيست بلکه اطلاعاتي را هم در خود دارد که آيندگان را در رمزگشايي وقايع و کشف حقايق ياري مي دهد.
هنگامي که متن يا نوشته اي را مورد بررسي و مطالعه قرار مي دهيم، در نخستين نگاه به دنبال موضوع و مضمون آن مي گرديم. به عبارتي مي خواهيم بدانيم موضوع از چه قرار است و مطلب چه در خود دارد و نويسنده چه مي خواهد بگويد؟ در چنين حالتي است که بسته به موضوع و مضمون آن، نوشته و متن را به صفتي مزين مي کنيم و آن را دسته بندي و طبقه بندي دهني مي کنيم و متن را سياسي، ديني، علمي، فلسفي، تاريخي، اجتماعي، ... مي خوانيم.
اما، در اينجا است که اشکالي ايجاد مي شود: آيا متن و مکتوبي که در برابر چشمان خود داريم، صرفاً نوشته اي است معمولي و مستند يا اين که مي توان آن را ادبي دانست و در جرگه ادبيات وارد کرد، يا اين که اساساً هر نوشته و مکتوبي ادبيات است و هيچ حد و مرزي و تفاوتي ميان نوشته و ادبيات نيست.
عبارت ادبيات سياسي هم مشکلي را عيان مي کند که طي آن نمي دانيم متون سياسي چگونه ممکن است ادبي به حساب آيند يا ادبيات به چه ترفندي سياسي مي شود. چون مسأله اصلي در اين جا است که ادبيات و سياست هر چقدر هم با هم در تعامل و همراه باشند، باز تمامي متون ادبي را نمي توان سياسي دانست. در عين حال، کدام متن سياسي را مي توان ادبيات خواند و در جرگه ادبيات قرار داد؟ پس در اينجا تعريفي براي ادبيات سياسي و پيش از آن براي ادبيات و سياست لازم است.
ادبيات را معاني مختلف است. اولين معناي ادبيات که فرهنگ فرانسوي لو روبر Le Robert پيشنهاد مي کند آن است که ادبيات را مجموعه دانسته ها و آگاهيهاي بشري و فرهنگ عمومي انسانها مي داند. از سويي ديگر مجموعه آثار و نوشته هايي را که نشانه ها و علايم دلمشغوليهاي زيبايي شناختي را در خود دارند، ادبيات مي خوانند. ديگر استفاده از واژه ادبيات ، کاربردهاي زيبايي شناختي زبان است.
در اين ميان مي توان به نويسندگان و بزرگان قديم و جديد اشاره مرد که به ادبيات پرداخته اند. به طور مثال ابن خلدون در مقدمه خود مي نويسد:
«علم ادب مانند ساير علوم موضوع مشخص ندارد که بحث از عوارض آن بشود و تنها مقصود از اين علم همانا ثمره و فايده آن است که اجاده و مهارت يافتن در دو فن منظوم و منثور باشد و آنچه طريق حصول اين ملکه واقع مي شود از قبيل اشعار و متون ادبيه و نحو صرف و علم انساب و تواريخ و غير از اينها مقدمات اين علم محسوب مي گردد.»
همين نظر در مورد ابهام موضوع ادبيات را نزد ولتر، فيلسوف فرانسوي قرن هجدهم، مشاهده مي کنيم:
»ادبيات، اين واژه از آن دسته کلمات مبهم و رايج در تمامي زبانها است: ... واژه هاي کلي چنين هستند که تعريف مشخصي در هيچ يک از زبانها براي آنها متصور نشده است و تنها با اشياء و آن چه به آن دلالت مي شوند قابل شناسايي هستند.»
اما در موضوع ادبيات و مقدمات آن ولتر مي نويسد:
»ادبيات در سراسر اروچا به شناخت کتب و آثار دوقي با چاشني تاريخ، شعر، بلاغت و نقد اطلاق مي شود.»
همين ديدگاه نزد جرجي زيدان هم هست که مي نويسد :
« علم ادب در اصطلاح علماي ادبيات مشتمل بر اکثر علوم ادبيه است از قبيل: نحو، لغت، تصريف، عروض، قوافي، صنعت شعر، تاريخ و انساب. و اديب کسي است که عالم به تمام اين علوم يا يکي از آنها باشد»
علم ادب يا سخن سنجي در اصطلاح قدما عبارت بوده است از معرفت به احوال نظم و نثر از حيث درستي و نادرستي و خوبي و بدي و مراتب آن و بعضي علم ادب را چنين تعريف کرئه اند :«علم ادب علمي است صناعي که اسليب مختلف کلام بليغ در هر يک از حالات خود به توسط آن شناخته مي شود.» و اين همان معنايي است که ديديم فرهنگ فرانسوي به آن اشاره کرده است : آثار نوشتاري که در آنها اثري از مشغوليتهاي زيبايي شناختي مشهود است.
بنا بر اين آن چه ادبيات خوانده مي شود تابع عواملي چون فن و اسلوب ادبي است که از دسته عوامل زباني، تصويري، مفهومي، نوشتاري و زيبايي شناختي تشکيل شده اند.
با اين حال سؤال اصلي ما اين جا است : ادبيات چه هنگام سياسي مي شود؟ يا مکتوبات سياسي چگونه واجد ارزش ادبي مي شوند تا ديگر تنها حاوي يک بحث سياسي نباشد بلکه مزين به زيورهاي ادبي شود؟ چه تعريفي مي توان از ادبيات سياسي مطرح نمود؟ شايد پيش از آن بهتر باشد همان گونه که به معناي ادبيات نگاه کوتاهي انداختيم به معناي سياست نيز توجهي نماييم و به دامنه معنايي که هر دو واژه –ادبيات و سياست – را احاطه کرده است، نظري بيافکنيم.
در سال 1870، فرهنگ فرانسوي ليتره Littré واژه سياست را چنين تعريف مي کند: "سياست، علم حکمراني دولتها است." فرهنگ لو روبر نيز در سال 1962 سياست را " هنر و کنش حکمراني جوامع انساني" خوانده است. قرابت اين دو تعريف که قريب يک قرن با يک ديگر فاصله دارند، جالب توجه است. هر يک از اين تعاريف، حکمراني را موضوع سياست دانسته اند. واژه "حکمراني" که شايد واژه کليدي در اين دو تعريف در نظر گرفته شود، دلالت بر اقتدار سازمان يافته و نهادهاي حاکميت و بازدارنده مي کند. اما در دو تعريف تفوتي در ميدان عمل سياست به چشم مي خورد و آن را محدود به دول ملي يا به وسعت و گستردگي جوامع انساني مي داند. ليکن اختلاف و تفاوت ديگري نيز خود نمايي مي کند که شايد عمده تر باشد. ليتره بيش از يک قرن پيش از اين سياست را علم خوانده است، در حالي که لو روبر در قرن بيستم آن را هنر و کنش مي داند. شايد اگر مسأله عکس اين بود طبيعيتر مي نمود. چرا که اکنون تمامي دانشگاهها و مراکز آموزشي بر رسميت «علوم سياسي» تاکيد دارند و کرسيهاي آن را بر پا ساخته اند. سالانه ها هزاران کتاب و مقاله در دو مورد سياست منتشر مي شود. در حالي که در نيمي دوم قرن نوزدهم، تنها پل ژانه با تغيير عنوان اثر خود بر عبارت علم سياست صحه گذاشت و تاريخ علم سياست را جايگزين تاريخ فلسفه سياسي کرد.
به هر حال تعريفي که از سياست مورد نياز ما است آن است که علم يا هنر، سياست به موضوع حکومت و حکمراني مي پردازد.
هنگامي که از صفت سياسي يا politique استفاده مي کنيم منظور آن چيز است که به حکومت و دولت مرتبط است و در لفظ مدرن اين واژه منسوب به سازمان و عملکرد قدرت در جامعه يا حکومت يک دولت است. چنان که عبارت قدرت سياسي يا اقتدار سياسي منظور اقتدار و قدرت حاکميت و حکومت کردن است. از سوي ديگر اين صفت را مي توان به نظريه و تئوري حکومت منسوب دانست.
دالامبر[iii] در تعريفي نزديک به لوروبر در مورد اين واژه مي گويد : "سياست هنر فريب دادن انسانها است" و بومارشه مي نويسد:" سياست؟ هنر ايجاد و خلق وقايع، هنر تسلط بر رخدادها و انسانها است." پل والري، اديب و فيلسوف فرانسوي قرن بيستم نيز سياست را "شامل اراده به دست آوردن و حفظ قدرت" مي داند. بنا بر اين و با توجه به تمامي اين تعاريف و نظرها مي توان گفت که منظور از علم سياست همان بررسي و مطالعه و تسلط بر پديده هاي مرتبط با دولت، قدرت و حکومت است.
نظربه اين که ما به هر صورت پيش طرح ذهني از متون ادبي سياسي داريم و نيز در عبارت ادبيات سياسي، انتقادي صفات سياسي و انتقادي در پي ادبيات آمده اند مي توان اين گونه ادبيات را شامل متوني دانست که در آن محتواي سياسي در قابل ادبيات گنجانده شده باشد. اين تعريف، عام ترين و ساده ترين تعريف ممکن از متون ادبيات سياسي و انتقادي است و چون عام و بسيار کلي است، به هيچ وجه خالي از اشکال نيست.
در صورتي که يک متن ادبي سياسي ، انتقادي را با ديدگاه ادبي و با معيارها و ميزان ادبي مورد بررسي قرار دهيم. محتواي متن را خالي از ظرافتهاي ادبي نمي يابيم. در چنين متوني بسته به سبک و سياق نويسنده مفاهيم مطرح شده بر اساس اعتقادات و باورها، ديدگاههاي سياسي و نتايج مشاهدات نويسنده با همان ديدگاه، کمابيش در بستر تعابير و تصاوير ادبي و با ابزار ادبي مسلح شده اند. اين بستر و ابزار فضايي را براي ارائه فرضيات و انتظارات و باروها و در يک واژه "مفاهيم" مهيا مي کنند که در محدوده آن معاني و مطالب روانتر و ظريفتر و با لطافت بيشتري به خواننده منتقل مي شوند.
در اين صورت شايد بي آن که بخواهيم در دام مقوله اي نگري يا کلي گويي گرفتار شويم، و تنها براي آن که تعريفي جامع و عمومي در اين مورد داشته باشيم تعريف زير را پيشنهاد مي کنيم :
متن ادبي سياسي، انتقادي، متني است که در انواع مختلف ادبي – رمان، نمايشنامه، شعر و غيره – يا در نثري با سبکب کاملاً فلسفي، آموزشي و سياسي ولي نه عاري از ارزشهاي زيبايي شضناختي ادبي باشد و حاوي عقايد، انديشه ها و نظريات سياسي و بررسي هاي انتقادي باشد.
در تمامي جوامع انساني مي توان دو نظام را تميز داد که در مسايل اجتماعي و سياسي دخيل مي شوند : اول نظام اخلاقي و انديشه اي و ديگري نظام مادي.
اولين دسته را هويت و شباهت موجود ميان برخي تفکرات و مفاهيم اساسي و احساسات مشترک افرادي از يک گروه به وجود مي آورند و مي سازند. احساساتي نظير اعتقاد به يک دين و مذهب، آگاهي از تعلق به يک ملت و قوم متمايز، وفاداري سنتي به يک خاندان و غيره.
دومين دسته يعني نيرو و نظام مادي با ابزار سازمان و سلسله مراتب سياسي اجتماعي کنش و عملکرد توده را به سمت اهدافي هدايت مي کند که به طور عمده مورد نظر طبقه حاکم است.
باري هر گاه جامعه به سطح فرهنگي و فکري مي رسد، لازم است نيروها و طبقات حاکم عملکرد و کنش خود را در سازمان سياسي و اجتماعي آن جامعه و بر اساس و با کمک برخي از تفکرات و انديشه هاي نظام فکري توجيه توصيف کند. از طرف ديگر نيروهاي فکري گاه مي کوشند تا حکومت را در اجرا و گزينش نوعي سازماندهي خاص که مقصود خودشان باشد، مجاب کنند.
با اين اهداف، يعني توجيه و توصيف يا تلقين و تفهيم، متفکران و انديشمندان که گاه خود در جرگه سياستمداران جاي مي گيرند، به آفرينش و خلق آثار سياسي و ادبي – به عبارتي ادبيات سياسي- مي پردازند که در شرايط خاص اجتماعي، تاريخي، سياسي و اقتصادي -بستر دگرگونيهاي سياسي، اجتماعي- مانند فرانسه قرن هجدهم و ايران قرن نوزدهم کثرت بيشتري مي يابند و جايگاهي مناسب تري در جامعه مي يابند.
[i] آدميت، فريدون، مجلس اول و بحران آزادي، انتشارات روشنگران، ص 13.
[iii] رياضي دان و فيلسوف فرانسوي قرن هجدهم و از نويسندگان همکار اصلي ديده رو در نگارش دائره المعارف